Channel: حافظ خوانی خصوصی
گفتار چهارم:
اگر میدانسیم عشق چه رنج و دردی را به زندگیمان تحمیل میکند باز هم به سوی آن میرفتیم؟ حافظ میگوید:
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
این که ما درد خود را احساس کنیم و از آن رنج بکشیم امری بدیهی ست. این واکنشی طبیعی در برابر هر چیزی ست که به ما آسیب میرساند. حواس پنجگانهای که به احساس ما از جهان شکل میدهد محدود به بدن و وجود شخصی ما ست. ما نمیتوانیم ادعا کنیم رنگ قهوهای یا مزهی تلخی که کسی دیگر احساس میکند دقیقا همان چیزی ست که خودمان دیده و چشیدهایم.
ولی در زندگی گاه شرایطی پیش میآید که درد کسی دیگر را همچون درد خود یا حتا شدیدتر احساس کنیم. مثل درد اعضا خانواده یا کسانی که دوستشان داریم. این تأثیر عشق است. یعنی گسترده کردن محدوده احساس و ادراک و شناخت ما به اندارهای که دیگرانی نیز در آن میگنجند.
برای دیدن ابعاد وسیعتری از یک چشم انداز باید از آن فاصله گرفت. این همان کاری ست که عشق با آگاهی ما میکند. یعنی فاصله گرفتن از محدودیتهای شخصی و رسیدن به احساسی مشترک با هر چیز دیگری در جهان. شاید برای همین است که در عشق همیشه نوعی جاهطلبی شیرین و درونی پنهان است. چیز که حافظ به آن «گوهر مقصود» میگوید. این افسونی ست که هر چه نیرومندتر میشود وسعت بیشتری از جهان را نشانمان میدهد و باعث میشود لذت یگانگی عمیقتری را تجربه کنیم. همچون چشمی به شدت نزدیک بین که با کمک عدسی عینک میتواند برای نخستین بار وسعت جهان و پرسپکتیو مناظر را ببیند.
شاید برای همین است که میگویند عشق مقدمهی شهود و روشن بینی ست. اما این عینک تازه واقعیت دردهای نادیدنی را نیز آشکار میکند. با ورود به دنیای عشق، درد دیگری نیز با حس تو یگانه میشود، از سرگردانی و ناکامی و حتا خودآزاری دیگری رنج میکشی و این تازه آغاز راه است. برای همین حافظ میگوید رسیدن به این گوهر مقصود باعث مواجهه با دریایی از خون میشود. ولی حتا با دانستن این واقعیت ترسناک باز هم نمیتوان از لذت و شهود عشق چشم پوشید. حافظ برای گذر از دریای خونین و دردناک عشق پیشنهاد جالبی دارد که در گفتارهای بعدی دربارهاش مینویسم.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی
@hafezkk
اگر میدانسیم عشق چه رنج و دردی را به زندگیمان تحمیل میکند باز هم به سوی آن میرفتیم؟ حافظ میگوید:
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
این که ما درد خود را احساس کنیم و از آن رنج بکشیم امری بدیهی ست. این واکنشی طبیعی در برابر هر چیزی ست که به ما آسیب میرساند. حواس پنجگانهای که به احساس ما از جهان شکل میدهد محدود به بدن و وجود شخصی ما ست. ما نمیتوانیم ادعا کنیم رنگ قهوهای یا مزهی تلخی که کسی دیگر احساس میکند دقیقا همان چیزی ست که خودمان دیده و چشیدهایم.
ولی در زندگی گاه شرایطی پیش میآید که درد کسی دیگر را همچون درد خود یا حتا شدیدتر احساس کنیم. مثل درد اعضا خانواده یا کسانی که دوستشان داریم. این تأثیر عشق است. یعنی گسترده کردن محدوده احساس و ادراک و شناخت ما به اندارهای که دیگرانی نیز در آن میگنجند.
برای دیدن ابعاد وسیعتری از یک چشم انداز باید از آن فاصله گرفت. این همان کاری ست که عشق با آگاهی ما میکند. یعنی فاصله گرفتن از محدودیتهای شخصی و رسیدن به احساسی مشترک با هر چیز دیگری در جهان. شاید برای همین است که در عشق همیشه نوعی جاهطلبی شیرین و درونی پنهان است. چیز که حافظ به آن «گوهر مقصود» میگوید. این افسونی ست که هر چه نیرومندتر میشود وسعت بیشتری از جهان را نشانمان میدهد و باعث میشود لذت یگانگی عمیقتری را تجربه کنیم. همچون چشمی به شدت نزدیک بین که با کمک عدسی عینک میتواند برای نخستین بار وسعت جهان و پرسپکتیو مناظر را ببیند.
شاید برای همین است که میگویند عشق مقدمهی شهود و روشن بینی ست. اما این عینک تازه واقعیت دردهای نادیدنی را نیز آشکار میکند. با ورود به دنیای عشق، درد دیگری نیز با حس تو یگانه میشود، از سرگردانی و ناکامی و حتا خودآزاری دیگری رنج میکشی و این تازه آغاز راه است. برای همین حافظ میگوید رسیدن به این گوهر مقصود باعث مواجهه با دریایی از خون میشود. ولی حتا با دانستن این واقعیت ترسناک باز هم نمیتوان از لذت و شهود عشق چشم پوشید. حافظ برای گذر از دریای خونین و دردناک عشق پیشنهاد جالبی دارد که در گفتارهای بعدی دربارهاش مینویسم.
یادداشتهایی خصوصی دربارهی حافظ
#حافظ_خوانی_خصوصی
@hafezkk
بالاخره چاپ چهارمش منتشر شد. صحنهای در بیمارستان که الهام بخش عکس روی جلد کتاب شد برایم چون پوست انداختنی پی در پی است.
@hafezkk
@hafezkk
Forwarded from شوروم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
علیرضا محمودی ایرانمهر، داور دعوتنامهی داستان و مشاور ادبی شوروم از معیارهای یک داستان خوب میگوید.
#شوروم_داستان
#شوروم_دعوتنامه
#shurumcloud
#شوروم_داستان
#شوروم_دعوتنامه
#shurumcloud
Forwarded from شوروم
شوروم_دعوتنامه۳.pdf
1.8 MB
🔴 دعوتنامهی نویسندگی ۳، داستان
شوروم خانهای امن برای تمام نویسندهها و نیز خوانندههایی است که در گوشه و کنار این دنیا به دنبال خواندن و شنیدن روایت و داستانی خوباند. شوروم این بار، با دعوتنامهای دیگر، از شما دعوت میکند که داستان خود را با ما به اشتراک بگذارید.
لطفاً آثار خود را حداکثر تا ۸ بهمن ۱۴۰۳ به ایمیل [email protected] ارسال فرمایید.
در صورت داشتن هرگونه پرسش، با اکانت ادمین شوروم @shurum_info در تلگرام با ما در ارتباط باشید.
#شوروم_دعوتنامه
@ShurumCloud
شوروم خانهای امن برای تمام نویسندهها و نیز خوانندههایی است که در گوشه و کنار این دنیا به دنبال خواندن و شنیدن روایت و داستانی خوباند. شوروم این بار، با دعوتنامهای دیگر، از شما دعوت میکند که داستان خود را با ما به اشتراک بگذارید.
لطفاً آثار خود را حداکثر تا ۸ بهمن ۱۴۰۳ به ایمیل [email protected] ارسال فرمایید.
در صورت داشتن هرگونه پرسش، با اکانت ادمین شوروم @shurum_info در تلگرام با ما در ارتباط باشید.
#شوروم_دعوتنامه
@ShurumCloud
Forwarded from شوروم
یادداشت «شهبانوی دژ ممنوعه، ژاله علو» نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر
بخشِ #مواجهه، شمارهی ۲۱ شوروم.
«خانم علو فقط نمایشی رو که خودش بپسنده کار میکنه. اون هم بهندرت.»
نگران از پلههای مارپیچ ساختمان پایین آمدند و به سالن تمرین که اتاقی بزرگ و پرنور با چند میز چوبی قدیمی و پنجرههای سرتاسری رو به حیاط بزرگ بود قدم گذاشتم. خانم علو با قامتی که حتی در روزگار سالخوردگی بلند به نظر میرسید در انتهای میز چوبی پهن و فرسودهای نشسته بود. هنوز بیشتر بازیگران، افکتور و دیگر عوامل نرسیده بودند. خانم علو اشاره کرد آن طرف میز بنشینم. نگاهی به چشمان عمیق و بینی کشیدهاش انداختم و بیدرنگ نامی در ذهنم شکل گرفت: «شهبانوی دژِ ممنوعه».
ادامهی این متن را از لینک زیر بخوانید.
https://shurum.cloud/Issue/194
بخشِ #مواجهه، شمارهی ۲۱ شوروم.
«خانم علو فقط نمایشی رو که خودش بپسنده کار میکنه. اون هم بهندرت.»
نگران از پلههای مارپیچ ساختمان پایین آمدند و به سالن تمرین که اتاقی بزرگ و پرنور با چند میز چوبی قدیمی و پنجرههای سرتاسری رو به حیاط بزرگ بود قدم گذاشتم. خانم علو با قامتی که حتی در روزگار سالخوردگی بلند به نظر میرسید در انتهای میز چوبی پهن و فرسودهای نشسته بود. هنوز بیشتر بازیگران، افکتور و دیگر عوامل نرسیده بودند. خانم علو اشاره کرد آن طرف میز بنشینم. نگاهی به چشمان عمیق و بینی کشیدهاش انداختم و بیدرنگ نامی در ذهنم شکل گرفت: «شهبانوی دژِ ممنوعه».
ادامهی این متن را از لینک زیر بخوانید.
https://shurum.cloud/Issue/194
Forwarded from شوروم
#پادکست شوروم، نسخهی شنیداری شمارهی ۲۱ شوروم، در اپهای پادگیر منتشر شد.
کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک
لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید.
@shurumcloud
کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک
لطفا شوروم را با علاقهمندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید.
@shurumcloud
یکی از دوستان عزیزم آقای سجاد رضایی کلج در حال پیاده سازی و خلاصه کردن فایلهای صوتی آموزشی هستند که در طول ده سال گذشته منتشر کردم. این درسگفتارها را به صورت متنی در همین فضا بازنشر میکنم. ممنون از آقای رضایی عزیز.
شکل شناسی داستانک همینگوی
داستانک
شاه در باغ مشغول کار بود. به نظر می آمد از دیدن من خیلی خوشحال است. با هم توی باغ راه رفتیم. گفت:ایشون ملکه هستن. ملکه داشت از بوته ای گل سرخ می چید. گفت: از آشنایی با شما خوشوقتم.
دور میزی زیر یک درخت بزرگ نشستیم و شاه دستور ویسکی و سودا داد. گفت: خوب دیگه. ویسکی های خوبی داریم.
به من گفت کمیته ی انقلابی اجازه نمی دهد از محوطه ی کاخ بیرون برود. گفت: به نظرم پلاس تریاس مرد خیلی خوبیه،اما به شدت سختگیره. فکر کنم تیربارون کردن اون آدم ها کار درستی بود.اگه کرنسکی هم چند نفری را اعدام کرده بود شاید خیلی چیزها کاملا عوض می شد. البته مسئله مهم تو اینجور چیزا اینه که خودت رو اعدام نکنن.
خیلی خوش گذشت. مدتی طولانی راه رفتیم. او مثل تمام یونانی ها دوست داشت به آمریکا برود.
از مجموعهی: در زمان ما. ترجمه فریبا گرانمایه
شروع تاثیرگذار داستانک
داستان باید قلاب خود را به ذهن مخاطب بیندازد.یکی دو جمله ی اول برای تاثیرگذاری خیلی مهم است.
پارادوکس تاثیرگذار شاه و کار کردن در باغ در جمله اول موقعیت داستان را گسترش می دهد. اتفاقی که میافتد اسارت شاه و ملکه در باغ کاخ و گرفتاری در موقعیتی متضاد است.
گل چیدن ملکه و اسارتشان در کاخ.،پارادوکس و گسترش موقعیت دوم است. انفجار پایانی داستان نیز این جمله است: پادشاه هم مثل همه یونانی ها می خواست به آمریکا مهاجرت کند.
اتفاق، موقعیت، حرکت سه عنصر ساختار یک داستان هستند. ذات هر داستانی این سه عامل هستند که باید به درستی داخل داستان جای گیرند.
چگونه یک اتفاق می افتد؟ چگونه یک موقعیت ساخته می شود و چگونه آن موقعیت حرکت می کند؟
خودخواهی بشری و جنایتهای گذشته در داستان چنان عشق را از سرزمین پادشاهی خالی کرده که پادشاه می گوید در این جهان مهم نیست چه کسی، چه کسی را می کشد،مهم این است که تو جزو آن آدم هایی که تیر باران می شوند، نباشی.
همینگوی خیلی هوشمتدانه دیالوگهای ساده را به طور مستقیم وارد داستان می کند و داخل مکالمات روزمره فلسفه بافی نمی کند.مانند : از آشنایی با شما خوشوقتم. و حرفهای مهم را با جملات غیر مستقیم بیان می کند.مانند :به من گفت :کمیته ی انقلابی به من اجازه نمی دهد از کاخ بیرون بروم.
درک و تاویلمتن: حتی تهی ترین نوشته ها هم معنایی دارند. ما باید بتوانیم حرف خود را در لابلای تصاویر داستان بپیچیم تا هر مخاطب بتواند خود را در آن ببیند. متن باید با حفظ حدود معنایی، آینه وار باشد. به قول خود همینگوی که می گوید کار نویسنده مانند کار آینه ساز است که باید کلمات را آن قدر صیقل دهد تا ه کسی بتواند تصویر خود را در آن ببیند.
این داستان در ظاهر گزارش واقع گرایانه از جدا افتادگی انسانی است که از همینگوی در یونان تجربه کرده بود، اما او با ایجاد امکانهای معنایی مانند جنایت و خشونت و دیگر عواطف انسانی، گزارشی صد سال پیش را طوری می نویسد که امروز هنوز زنده است. همینگوی می گوید :داستان گزارشی است که کهنه نمی شود.
مورفولوژی یا ساختار شناسی داستانی یعنی ارتباط بین نشانه های درون داستان. اینکه، چگونه هر یک از عناصر داستانی را در جای مخصوص خود قرار دهیم. یعنی محاسبات ساده عناصر داستانی که چطور بتوانیم قدرت تخیل خودمان در متن داستانی تزریق کنیم و چیزی را بسازیم که هر کس به شدت تحت تاثیر قرار بگیرد.
https://hottg.com/hafezkk
داستانک
شاه در باغ مشغول کار بود. به نظر می آمد از دیدن من خیلی خوشحال است. با هم توی باغ راه رفتیم. گفت:ایشون ملکه هستن. ملکه داشت از بوته ای گل سرخ می چید. گفت: از آشنایی با شما خوشوقتم.
دور میزی زیر یک درخت بزرگ نشستیم و شاه دستور ویسکی و سودا داد. گفت: خوب دیگه. ویسکی های خوبی داریم.
به من گفت کمیته ی انقلابی اجازه نمی دهد از محوطه ی کاخ بیرون برود. گفت: به نظرم پلاس تریاس مرد خیلی خوبیه،اما به شدت سختگیره. فکر کنم تیربارون کردن اون آدم ها کار درستی بود.اگه کرنسکی هم چند نفری را اعدام کرده بود شاید خیلی چیزها کاملا عوض می شد. البته مسئله مهم تو اینجور چیزا اینه که خودت رو اعدام نکنن.
خیلی خوش گذشت. مدتی طولانی راه رفتیم. او مثل تمام یونانی ها دوست داشت به آمریکا برود.
از مجموعهی: در زمان ما. ترجمه فریبا گرانمایه
شروع تاثیرگذار داستانک
داستان باید قلاب خود را به ذهن مخاطب بیندازد.یکی دو جمله ی اول برای تاثیرگذاری خیلی مهم است.
پارادوکس تاثیرگذار شاه و کار کردن در باغ در جمله اول موقعیت داستان را گسترش می دهد. اتفاقی که میافتد اسارت شاه و ملکه در باغ کاخ و گرفتاری در موقعیتی متضاد است.
گل چیدن ملکه و اسارتشان در کاخ.،پارادوکس و گسترش موقعیت دوم است. انفجار پایانی داستان نیز این جمله است: پادشاه هم مثل همه یونانی ها می خواست به آمریکا مهاجرت کند.
اتفاق، موقعیت، حرکت سه عنصر ساختار یک داستان هستند. ذات هر داستانی این سه عامل هستند که باید به درستی داخل داستان جای گیرند.
چگونه یک اتفاق می افتد؟ چگونه یک موقعیت ساخته می شود و چگونه آن موقعیت حرکت می کند؟
خودخواهی بشری و جنایتهای گذشته در داستان چنان عشق را از سرزمین پادشاهی خالی کرده که پادشاه می گوید در این جهان مهم نیست چه کسی، چه کسی را می کشد،مهم این است که تو جزو آن آدم هایی که تیر باران می شوند، نباشی.
همینگوی خیلی هوشمتدانه دیالوگهای ساده را به طور مستقیم وارد داستان می کند و داخل مکالمات روزمره فلسفه بافی نمی کند.مانند : از آشنایی با شما خوشوقتم. و حرفهای مهم را با جملات غیر مستقیم بیان می کند.مانند :به من گفت :کمیته ی انقلابی به من اجازه نمی دهد از کاخ بیرون بروم.
درک و تاویلمتن: حتی تهی ترین نوشته ها هم معنایی دارند. ما باید بتوانیم حرف خود را در لابلای تصاویر داستان بپیچیم تا هر مخاطب بتواند خود را در آن ببیند. متن باید با حفظ حدود معنایی، آینه وار باشد. به قول خود همینگوی که می گوید کار نویسنده مانند کار آینه ساز است که باید کلمات را آن قدر صیقل دهد تا ه کسی بتواند تصویر خود را در آن ببیند.
این داستان در ظاهر گزارش واقع گرایانه از جدا افتادگی انسانی است که از همینگوی در یونان تجربه کرده بود، اما او با ایجاد امکانهای معنایی مانند جنایت و خشونت و دیگر عواطف انسانی، گزارشی صد سال پیش را طوری می نویسد که امروز هنوز زنده است. همینگوی می گوید :داستان گزارشی است که کهنه نمی شود.
مورفولوژی یا ساختار شناسی داستانی یعنی ارتباط بین نشانه های درون داستان. اینکه، چگونه هر یک از عناصر داستانی را در جای مخصوص خود قرار دهیم. یعنی محاسبات ساده عناصر داستانی که چطور بتوانیم قدرت تخیل خودمان در متن داستانی تزریق کنیم و چیزی را بسازیم که هر کس به شدت تحت تاثیر قرار بگیرد.
https://hottg.com/hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
در زندگی داستانهایی هستند که غافلگيرمان ميكنند، دست مان را میگیرند و به جایی دیگر میبرند یا مثل آینهای جادویی دنیای درون مان را نشان میدهند.
@alirezairanmehr نشانی ادمین
@alirezairanmehr نشانی ادمین
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت اول
صحنه پردازی داستانی یعنی اینکه چطور فضا و مکان را در داستان طوری کنار هم قرار دهیم تا تبدیل به شخصیت شوند. فضایی که مثل شخصیت داستانی عمل میکند و بخشی از دنیای درون متن است.
یکی از ویژگیهای داستان خوب این است که اگر مکان و حس و حال فضای آن را بگیری، آدمها و شخصیت های آن نیز بیمعنی شوند، انگار کل داستان بی معنی شده است. آن گاه میبینیم چطور مرز بین مکانها و آدمها در داستانی خوب برداشته میشود، چیزی که روی نگاه ما تاثیر میگذارد. وقتی آدمها را در پسزمینهی مکانی و فضایی که در آن قرار دارند، میبینیم، وقتی تخیلمان به کار میافتد و آدمی را نگاه میکنیم و فضای زندگیش را مجسم می کنیم،وقتی به یک فضا نگاه میکنیم و تجسم میکنیم این فضا چگونه میتواند آدمها را تحت تاثیر قرار دهد. به این فکر خواهیم کرد که چه آدمهایی میتواننند اینجا زندگی کنند؟ آدمها در این فضا چگونه زندگی میکنند و این فضا چگونه زندگی آدمها را میسازد؟
با این نگرش ساختمانی متروکه، کوچه ی بن بست، تیرک کج شدهی چراغ برق، پنجرهای شکسته و بسیاری عناصر دیگر تخیل ما را به کار میاندازند.
داستان را اینجا بشنوید
اگر کسی تو را نشناسد تو دیگر کسی نیستی
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت اول
صحنه پردازی داستانی یعنی اینکه چطور فضا و مکان را در داستان طوری کنار هم قرار دهیم تا تبدیل به شخصیت شوند. فضایی که مثل شخصیت داستانی عمل میکند و بخشی از دنیای درون متن است.
یکی از ویژگیهای داستان خوب این است که اگر مکان و حس و حال فضای آن را بگیری، آدمها و شخصیت های آن نیز بیمعنی شوند، انگار کل داستان بی معنی شده است. آن گاه میبینیم چطور مرز بین مکانها و آدمها در داستانی خوب برداشته میشود، چیزی که روی نگاه ما تاثیر میگذارد. وقتی آدمها را در پسزمینهی مکانی و فضایی که در آن قرار دارند، میبینیم، وقتی تخیلمان به کار میافتد و آدمی را نگاه میکنیم و فضای زندگیش را مجسم می کنیم،وقتی به یک فضا نگاه میکنیم و تجسم میکنیم این فضا چگونه میتواند آدمها را تحت تاثیر قرار دهد. به این فکر خواهیم کرد که چه آدمهایی میتواننند اینجا زندگی کنند؟ آدمها در این فضا چگونه زندگی میکنند و این فضا چگونه زندگی آدمها را میسازد؟
با این نگرش ساختمانی متروکه، کوچه ی بن بست، تیرک کج شدهی چراغ برق، پنجرهای شکسته و بسیاری عناصر دیگر تخیل ما را به کار میاندازند.
داستان را اینجا بشنوید
اگر کسی تو را نشناسد تو دیگر کسی نیستی
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
▪️
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
داستانی فراموش نشدنی که بارها در زندگی زمانی که انتظار نداشتم با آن رو به رو شدم.
داستان از شهر خیالی در نبراسکا شروع شد و اعتراف گرفتن از گربه های سرگردان
اگر کسی تو را نشناسد، تو دیگر کسی…
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
داستانی فراموش نشدنی که بارها در زندگی زمانی که انتظار نداشتم با آن رو به رو شدم.
داستان از شهر خیالی در نبراسکا شروع شد و اعتراف گرفتن از گربه های سرگردان
اگر کسی تو را نشناسد، تو دیگر کسی…
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت دوم
اگر داستانی را خواندید و در همان لحظههای خواندن تاثیر خاصی بر روی شما نگذاشت، اما بعد از چند ساعت یا چند روز دوباره آن را به یاد آوردید، بدانید که آن داستان در درون شما کاری صورت داده و در ذهن و آگاهی شما اتفاق خاصی روی داده است.
یادآوری آن داستان و استعارههایی که برای شما ساخته است، یعنی اینکه شما در زندگیتان، تغییر و تلنگر دریافت خواهید کرد. موقعیت شگفت داستان من بزرگ روبرو شدن با خودمان در یک زمان دیگر یا شاید روبرو شدن با بخش دیگری از خودمان است.
این یادآور جمله معروف سقراط است: «خودت را بشناس» جمله ای که در حین سادگی به شدت اسرارآمیز است. خود من واقعاً کی هستم؟ من چطور میتوانم خودم را بشناسم؟ آیا شناخت خودم بدون دیگران و بدون دیدن خویشتن در آینه دیگران امکانپذیر است؟ آیا شناخت خویش، بدون دیدن بازتابی که وجود من بر دیگران دارد امکانپذیر است؟
تلنگرهایی در زندگی وجود دارد که با یکبار تجربه، تا آخر عمر نمی توان آنها رافراموش کرد. این چیزی ست که در این داستان میبینیم.
او از آینده آمده بود تا مرا در گذشته ی خود تغییر دهد!
مردی که با چشمان خودم مرا مینگریست.
داستان و واکاوی آن را اینجا بشنوید
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت دوم
اگر داستانی را خواندید و در همان لحظههای خواندن تاثیر خاصی بر روی شما نگذاشت، اما بعد از چند ساعت یا چند روز دوباره آن را به یاد آوردید، بدانید که آن داستان در درون شما کاری صورت داده و در ذهن و آگاهی شما اتفاق خاصی روی داده است.
یادآوری آن داستان و استعارههایی که برای شما ساخته است، یعنی اینکه شما در زندگیتان، تغییر و تلنگر دریافت خواهید کرد. موقعیت شگفت داستان من بزرگ روبرو شدن با خودمان در یک زمان دیگر یا شاید روبرو شدن با بخش دیگری از خودمان است.
این یادآور جمله معروف سقراط است: «خودت را بشناس» جمله ای که در حین سادگی به شدت اسرارآمیز است. خود من واقعاً کی هستم؟ من چطور میتوانم خودم را بشناسم؟ آیا شناخت خودم بدون دیگران و بدون دیدن خویشتن در آینه دیگران امکانپذیر است؟ آیا شناخت خویش، بدون دیدن بازتابی که وجود من بر دیگران دارد امکانپذیر است؟
تلنگرهایی در زندگی وجود دارد که با یکبار تجربه، تا آخر عمر نمی توان آنها رافراموش کرد. این چیزی ست که در این داستان میبینیم.
او از آینده آمده بود تا مرا در گذشته ی خود تغییر دهد!
مردی که با چشمان خودم مرا مینگریست.
داستان و واکاوی آن را اینجا بشنوید
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت دوم)
او از آینده آمده بود تا مرا در گذشته ی خود تغییر دهد!
داستان هایی که تلنگر آن را ساعت ها بعد از خواندن احساس میکنیم
مردی که با چشمان خودم مرا مینگریست
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #د…
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت دوم)
او از آینده آمده بود تا مرا در گذشته ی خود تغییر دهد!
داستان هایی که تلنگر آن را ساعت ها بعد از خواندن احساس میکنیم
مردی که با چشمان خودم مرا مینگریست
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #د…
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت سوم
بسیاری از تخیلات و تجربیات شگفتانگیز ما در قصه ها به شکلی دیگر و از زاویه ای تازه بازآفرینی میشوند. مانند شخصیت داستان من بزرگ که به خانهی خودش در آینده رفت، همان خانهی نیکلسون همسایه جدید و این یعنی اعجاز دیدن خودت در دیگران.
بقول کارلوس فوئنتس مکزیکی همه ی داستانها، شاخه های یک درخت هستند که در نقطه هایی به هم گره میخورند.
برای نوشتن می توان از این پیوندهای تنه و شاخههای ادبیات جهانی کمک گرفت. زیرا ریشهها یکی ست و همهی آثاری که از وجود هم تغذیه میکنند.
داستان را اینجا میتوانید بشنوید.
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت سوم
بسیاری از تخیلات و تجربیات شگفتانگیز ما در قصه ها به شکلی دیگر و از زاویه ای تازه بازآفرینی میشوند. مانند شخصیت داستان من بزرگ که به خانهی خودش در آینده رفت، همان خانهی نیکلسون همسایه جدید و این یعنی اعجاز دیدن خودت در دیگران.
بقول کارلوس فوئنتس مکزیکی همه ی داستانها، شاخه های یک درخت هستند که در نقطه هایی به هم گره میخورند.
برای نوشتن می توان از این پیوندهای تنه و شاخههای ادبیات جهانی کمک گرفت. زیرا ریشهها یکی ست و همهی آثاری که از وجود هم تغذیه میکنند.
داستان را اینجا میتوانید بشنوید.
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت سوم)
روزی که به خانهی خودم در آینده رفتم!
اعجاز دیدن خودت در دیگران!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #داستانهایی_که_دنیای_مرا_ساختند
▪️
اینجا رادیو ایرانمهر است، صدای داستان، شعر و گفتارهایی…
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت سوم)
روزی که به خانهی خودم در آینده رفتم!
اعجاز دیدن خودت در دیگران!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #داستانهایی_که_دنیای_مرا_ساختند
▪️
اینجا رادیو ایرانمهر است، صدای داستان، شعر و گفتارهایی…
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت چهارم
تکنیک های باورپذیری
در همهی داستانها نکتههایی وجود دارد که باعث می شود چیزی به غایت غریب و باورناپذیر، به نظر خواننده ملموس و باورپذیر برسد. نویسندگان زبردست کاری میکنند که عجیبترین چیزها را به شکل واقعی روبروی خودت ببینیم و فکر نکنیم چیز عجیبی است و در نهایت آن را همچون شکلی از واقعیت تجسم کرده و میپذیریم.
این شگردها داستاننویسی یکی از مهمترین تکنیک های فهم جهان داستانی است. فرقی ندارد که داستان دربارهی اتفاقی بسیار ساده باشد یا چیزی بسیار شگفتانگیز. چون داستان به هر حال بازنمود واقعیت است و همه چیز به وسیلهی همین شگرد های باورپذیری قابل درک میشود.
مثلاً در این داستان می بینیم چطور آن دفترچه و ذهنیت کارآگاهی راوی داستان و اشارههای مستقیمی که به شگفتیهای زندگی خود می کند، باعث می شود که آن قصه ی عجیبی را که درباره ی نیکلسون تعریف میکند بپذیریم.
انگار تمام این توضیحات فقط مقدمهای است که ما را وارد دنیایی عجیب میکند. اگر این مقدمه نبود، ما در برخورد با این دنیای عجیب احتمالاً کاملاً شوکه میشدیم و شاید منطق روزمرهی ما آن را رد میکرد. اما این شگرد هوشمندانهی نویسنده و شیوه خاص بیان قصه باعث می شود که این اتفاق عجیب را را بپذیریم و با آن همراه شویم. هر نویسنده صاحب سبکی برای این کار مهم روش و مهارت خاص خویش را خلق میکند.
داستان را میتوانید اینجا بشنوید.
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت چهارم
تکنیک های باورپذیری
در همهی داستانها نکتههایی وجود دارد که باعث می شود چیزی به غایت غریب و باورناپذیر، به نظر خواننده ملموس و باورپذیر برسد. نویسندگان زبردست کاری میکنند که عجیبترین چیزها را به شکل واقعی روبروی خودت ببینیم و فکر نکنیم چیز عجیبی است و در نهایت آن را همچون شکلی از واقعیت تجسم کرده و میپذیریم.
این شگردها داستاننویسی یکی از مهمترین تکنیک های فهم جهان داستانی است. فرقی ندارد که داستان دربارهی اتفاقی بسیار ساده باشد یا چیزی بسیار شگفتانگیز. چون داستان به هر حال بازنمود واقعیت است و همه چیز به وسیلهی همین شگرد های باورپذیری قابل درک میشود.
مثلاً در این داستان می بینیم چطور آن دفترچه و ذهنیت کارآگاهی راوی داستان و اشارههای مستقیمی که به شگفتیهای زندگی خود می کند، باعث می شود که آن قصه ی عجیبی را که درباره ی نیکلسون تعریف میکند بپذیریم.
انگار تمام این توضیحات فقط مقدمهای است که ما را وارد دنیایی عجیب میکند. اگر این مقدمه نبود، ما در برخورد با این دنیای عجیب احتمالاً کاملاً شوکه میشدیم و شاید منطق روزمرهی ما آن را رد میکرد. اما این شگرد هوشمندانهی نویسنده و شیوه خاص بیان قصه باعث می شود که این اتفاق عجیب را را بپذیریم و با آن همراه شویم. هر نویسنده صاحب سبکی برای این کار مهم روش و مهارت خاص خویش را خلق میکند.
داستان را میتوانید اینجا بشنوید.
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت چهارم)
او سایه ی مرا ندید. تا خودم نمی خواستم من دیگر من، من را نمی دید!
چرا ما خود را زودتر از هر کسی فراموش می کنیم؟!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #داستانهایی_که_دنیای_مرا_ساختند
▪️
اینجا…
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت چهارم)
او سایه ی مرا ندید. تا خودم نمی خواستم من دیگر من، من را نمی دید!
چرا ما خود را زودتر از هر کسی فراموش می کنیم؟!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #داستانهایی_که_دنیای_مرا_ساختند
▪️
اینجا…
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمتهای پنجم و ششم
این از شگفتیهای زندگی ست که آن را از هر زاویهای نگاه کنیم، جور متفاوتی دیده میشود.
وقتی درون یک اتفاق هستیم، یک جور است، ولی همین که چند سال میگذرد و دوباره از دور به همان اتفاق نگاه میکنیم، جور دیگر میشود.
اگر بتوانیم خودمان را جای آدمهای مختلفی که در یک ماجرا درگیر هستند، بگذاریم، میبینیم که
از نگاه هر کدام از آنها قصه شکل دیگری دارد. ماجرا از نگاه هر شخصیت به شکلی متفاوت دیده میشود.
بنابراین،احساسات و ادراک، باورهای ما تا حد زیادی، به نقطهای که از آنجا به زندگی نگاه میکنیم بستگی دارد. معجزه داستان ها نیز همین است. قصهها به ما کمک میکنند یک اتفاق را از زوایای مختلف و در زمانهای گوناگون ببینیم. این نگرش به زمان و زندگی برای ما وسعت باورناپذیری از ادراک میسازد.
قصه ها با نشان دادن یک اتفاق از زوایای مختلف سعی میکند زمان زندگی را چند وجهی میکنند. با حرکت در زمان، ابعاد تازهای از آگاهی برای ما آشکار میشود. بدین ترتیب میتوانیم ادراک عمیقتری از هر موقعیت زندگی به دست آوریم.
این شاید در ظاهر فقط یک اتفاق ساده داستانی باشد، اما وقتی تاثیر داستانهای عمیق را در ذهن و عواطفمان واکاوی میکنیم، قدرت داستان آشکار میشود. حتا سادهترین شگردهای داستانی میتوانند شکل منسجمتری از نگاه و احساس و دریافت را به زندگی مان هدیه دهد.
اتفاقهای بیمعنایی که ناگهان معنادار میشوند!
شنیدن قسمت پنجم
شنیدن قسمت ششم
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمتهای پنجم و ششم
این از شگفتیهای زندگی ست که آن را از هر زاویهای نگاه کنیم، جور متفاوتی دیده میشود.
وقتی درون یک اتفاق هستیم، یک جور است، ولی همین که چند سال میگذرد و دوباره از دور به همان اتفاق نگاه میکنیم، جور دیگر میشود.
اگر بتوانیم خودمان را جای آدمهای مختلفی که در یک ماجرا درگیر هستند، بگذاریم، میبینیم که
از نگاه هر کدام از آنها قصه شکل دیگری دارد. ماجرا از نگاه هر شخصیت به شکلی متفاوت دیده میشود.
بنابراین،احساسات و ادراک، باورهای ما تا حد زیادی، به نقطهای که از آنجا به زندگی نگاه میکنیم بستگی دارد. معجزه داستان ها نیز همین است. قصهها به ما کمک میکنند یک اتفاق را از زوایای مختلف و در زمانهای گوناگون ببینیم. این نگرش به زمان و زندگی برای ما وسعت باورناپذیری از ادراک میسازد.
قصه ها با نشان دادن یک اتفاق از زوایای مختلف سعی میکند زمان زندگی را چند وجهی میکنند. با حرکت در زمان، ابعاد تازهای از آگاهی برای ما آشکار میشود. بدین ترتیب میتوانیم ادراک عمیقتری از هر موقعیت زندگی به دست آوریم.
این شاید در ظاهر فقط یک اتفاق ساده داستانی باشد، اما وقتی تاثیر داستانهای عمیق را در ذهن و عواطفمان واکاوی میکنیم، قدرت داستان آشکار میشود. حتا سادهترین شگردهای داستانی میتوانند شکل منسجمتری از نگاه و احساس و دریافت را به زندگی مان هدیه دهد.
اتفاقهای بیمعنایی که ناگهان معنادار میشوند!
شنیدن قسمت پنجم
شنیدن قسمت ششم
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت پنجم)
شبی که دربارهی من حرف میزدند.
اتفاقهای بیمعنایی که ناگهان معنادار میشوند؟!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #داستانهایی_که_دنیای_مرا_ساختند
▪️
اینجا رادیو ایرانمهر است، صدای داستان،…
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت پنجم)
شبی که دربارهی من حرف میزدند.
اتفاقهای بیمعنایی که ناگهان معنادار میشوند؟!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: #داستانهایی_که_دنیای_مرا_ساختند
▪️
اینجا رادیو ایرانمهر است، صدای داستان،…
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت هفتم
هنر نویسندگی مانند داشتن انگشتی نامرئی ست برای لمس کردن چیزهایی که بسیاری از آدمها حتی از وجود آن خبر ندارند.
نوشتن داستان برای لمس سطح متفاوتی از زندگی. شما در ظاهر همان چیزهایی را میبینید که همه می بینند،حرفهایی میزنید که همه میزنند و تمام کارهایی که همه انجام می دهند، اما وقتی که به نوشتن مسلط میشوید، وقتی تمرین نوشتن میکنید، وقتی نوشتن بخشی از زندگیتان میشود، وقتی به داستانها با دقتی چند برابر دقیق میشوید و کند و کاو میکنید، کم کم این انگشت نامرئی برای کشف سطح ناپیدای جهان، در وجودتان ظاهر میشود.
برای لمس کردن چیزهایی که پشت همین حرفهای تکراری وجود دارد. پشت همین رفتارهای معمول روزانه وجود دارد. برای دیدن سطح متفاوتی از واقعیت که کمک میکند هر اتفاقی در زندگی و حتا جزئیات آن برایتان معنای بیشتر و عمیقتر داشته باشد.
او سایه ی مرا ندید. تا خودم نمی خواستم من دیگر من، من را نمی دید!
شنیدن قسمت هفتم
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت هفتم
هنر نویسندگی مانند داشتن انگشتی نامرئی ست برای لمس کردن چیزهایی که بسیاری از آدمها حتی از وجود آن خبر ندارند.
نوشتن داستان برای لمس سطح متفاوتی از زندگی. شما در ظاهر همان چیزهایی را میبینید که همه می بینند،حرفهایی میزنید که همه میزنند و تمام کارهایی که همه انجام می دهند، اما وقتی که به نوشتن مسلط میشوید، وقتی تمرین نوشتن میکنید، وقتی نوشتن بخشی از زندگیتان میشود، وقتی به داستانها با دقتی چند برابر دقیق میشوید و کند و کاو میکنید، کم کم این انگشت نامرئی برای کشف سطح ناپیدای جهان، در وجودتان ظاهر میشود.
برای لمس کردن چیزهایی که پشت همین حرفهای تکراری وجود دارد. پشت همین رفتارهای معمول روزانه وجود دارد. برای دیدن سطح متفاوتی از واقعیت که کمک میکند هر اتفاقی در زندگی و حتا جزئیات آن برایتان معنای بیشتر و عمیقتر داشته باشد.
او سایه ی مرا ندید. تا خودم نمی خواستم من دیگر من، من را نمی دید!
شنیدن قسمت هفتم
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت هفتم
هنر نویسندگی مانند داشتن انگشتی نامرئی ست برای لمس کردن چیزهایی که بسیاری از آدمها حتی از وجود آن خبر ندارند.
نوشتن داستان برای لمس سطح متفاوتی از زندگی. شما…
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت هفتم
هنر نویسندگی مانند داشتن انگشتی نامرئی ست برای لمس کردن چیزهایی که بسیاری از آدمها حتی از وجود آن خبر ندارند.
نوشتن داستان برای لمس سطح متفاوتی از زندگی. شما…
من بزرگ
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت هشتم و پایانی
یکی از دلایل دلبستگی ما به آدمها، خاطرات مشترکی است که با آنها داریم. وقتی کسی را در زندگی از دست می دهیم، فقط یک فرد نیست که از دست رفته است، بلکه بخشی از گذشته و خاطرات ماست.
داستان ها نیز چنین هستند. شکلی از دلبستگی را در ما ایجاد میکنند، با خاطرات مشترکی که در ذهنمان ساخته میشود، خاطراتی که از یک قصه و کتاب داریم. زمانی که قصهای را میخوانیم تبدیل به بخشی از شناخت و گذشتهی ما میشود به اضافه همه دریافتها و احساس و خاطراتی که در لحظههای خواندن داشتهایم. شاید برای همین است که دوباره خواندن یک قصه همچون نگریستن به گذشته و واکاوی خویشتن است. این گنجینهای از خاطرات و تجربهها و زندگی سپری شدهی ماست که در قفسههای کتابخانه مان نشسته است.
ملاقات مستقیم من بزرگ با خودم در خانهاش و رازی که میخواست در گوش من بگوید!
قسمت پایانی را در این جا بشنوید
@hafezkk
نوشته: دن چاون
از مجموعه واکاوی داستان هایی که سرنوشت نویسندگیم را ساختند.
قسمت هشتم و پایانی
یکی از دلایل دلبستگی ما به آدمها، خاطرات مشترکی است که با آنها داریم. وقتی کسی را در زندگی از دست می دهیم، فقط یک فرد نیست که از دست رفته است، بلکه بخشی از گذشته و خاطرات ماست.
داستان ها نیز چنین هستند. شکلی از دلبستگی را در ما ایجاد میکنند، با خاطرات مشترکی که در ذهنمان ساخته میشود، خاطراتی که از یک قصه و کتاب داریم. زمانی که قصهای را میخوانیم تبدیل به بخشی از شناخت و گذشتهی ما میشود به اضافه همه دریافتها و احساس و خاطراتی که در لحظههای خواندن داشتهایم. شاید برای همین است که دوباره خواندن یک قصه همچون نگریستن به گذشته و واکاوی خویشتن است. این گنجینهای از خاطرات و تجربهها و زندگی سپری شدهی ماست که در قفسههای کتابخانه مان نشسته است.
ملاقات مستقیم من بزرگ با خودم در خانهاش و رازی که میخواست در گوش من بگوید!
قسمت پایانی را در این جا بشنوید
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
▪️
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت هشتم . پایانی)
ملاقات مستقیم من بزرگ خودم در خانه اش و راز که می خواست دم گوش من بگوید!
چه طور وقتی کسی می رود بخشی از گذشته ی ما نیز با او ناپدید می شود؟!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: …
من بزرگ
نویسنده: دن چاون
بازخوانی و واکاوی: علیرضا ایرانمهر
(قسمت هشتم . پایانی)
ملاقات مستقیم من بزرگ خودم در خانه اش و راز که می خواست دم گوش من بگوید!
چه طور وقتی کسی می رود بخشی از گذشته ی ما نیز با او ناپدید می شود؟!
#من_بزرگ
▪️
از مجموعه: …
تعلیق داستانی چیست؟
تعلیق عنصر داستانی نیست، تعلیق جان داستانی است.
داستان بدون تعلیق حرکت نمی کند و چون حرکت نباشد روایت ساخته نمیشود و بدون روایت هیچ داستانی پدیدار نخواهد شد.
تعلیق چیست؟
تعلیق یعنی ایجاد احساسی در ذهن مخاطب که دلش بخواهد بداند بعد چه خواهد شد.
وقتی در شروع داستان یک خلا ایجاد شود و ما بخواهیم پی ببریم که این خلا چگونه قرار است پر شود، تعلیق ایجاد شده است.
گام اول نوشتن داستان ایجاد تعلیق است و این ذات داستان است.
ماهیت تعلیق از چه تشکیل شده است؟
تعلیق یافتن نقطه ی مناسب میان گفتن و نگفتن است. مانند اغواگری ست. مسئله مهم این است که چه مقدار از چیزی را نشان دهیم. چقدر در هرگام باید پیش رویم تا در جای درست قرار بگیریم. اغواگری به معنای فریب نیست بلکه در زمان و مکان درست قرارگرفتن است. یعنی هرچیزی در جای خودش و به میزان مناسب نشان داده شود.
تعلیق هوشمندانه در داستان یعنی به اندازه ای اطلاعات داده شود که خواننده به ادامه دادن قصه ترغیب شود. اطلاعات داستانی نباید به اندازه ای باشد که اشتیاق رسیدن را از بین نبرد. همچنین نباید آن قدر کم باشد که شوق خواندن شکل نگیرد. این به نوعی هنر ارتباط، عشقورزی ، عکاسی و اغواگری ست.
چه طور در برخی از داستانهای معتبر جهان اصل ماجرا را در خط اول بیان می کنند و تعلیق هم حفظ میشود؟ چرا (سانتیاگو ناصر) در آغاز رمان (گزارش یک مرگ) میمیرد؟
این امر مانند قمار کردن با برگ برنده روی میز است. نویسنده توجه ما را به برگهای کم ارزش میکشاند و ذره ذره تعلیق را میسازد. در این آثار اتفاق اصلی در اول داستان بیان شده است چون لحظه لحظه ی داستان تعلیق است. لحظه لحظه ی داستان ایستادن در نقطهی طلایی گفتن و نگفتن است و این اوج اغواگری و تعلیق است.
اطلاعات داستانی باید روند طبیعی داشته باشد و نمی توان با فریب، اطلاعاتی را ناگفته باقی گذاشت و خواننده را به نادانی محکوم کرد. مانند داستانهای آبکی که بعد از کلی ماجرا قهرمان از خواب بیدار شود. این نوعی تقلب نویسندگی ست که موجب ناراحتی و عصبانیت خواننده میشود.
اغواگری با فریبکاری فرق دارد. ما با واقعیت موجود می توانیم هوس دیدن و شنیدن را ایجاد کنیم، نه با چیزی ناموجود. ما با یک قصهی موجود می توانیم خواننده را اغوا کنیم که دنبال ما بیاید و ببیند چه چیزی برای نشان دادن به او در آستین داریم، اگر چیزی ارزشمند برای گفتن نداشته باشیم خواننده را گول زدهایم. این بدترین کاری ست که نویسنده ممکن است بکند.
گول زدن یعنی ناتوانی و چیزی نداشتن و تهی بودن ولی اغواگری یعنی داشتن چیزی برای گفتن و به اندازه نشان دادنش. نویسندهی خوب همیشه قصه ای در آستین دارد و این قصه باید راه مناسبی را طی کند و راه مناسب یعنی اینکه این در شروع قصه چه مقدار از اطلاعات گفته شود و بعد کدام بخش دیگر و بعد از آن کدام بخش از اطلاعات ارائه شود تا حرکت داستانی شکل گیرد و روایت پدیدار شود . تمام این سیر تنظیم انتقال اطلاعات یعنی تعلیق.
تعلیق یعنی معلق بودن، وقتی چیزی موجب میشود ما میان چند امکان آویزان باشیم. دلمان میخواهد بالا برویم یا به پایین بیاییم و به نقطهای ثبات برسیم.
مثلا در اول داستان می گوییم فلانی کشته شد و خواننده می خواهد بداند چرا و چه طور. در آغاز رمان جنگل نروژی یک موسیقی خاطرهی دردناکی را برای راوی تداعی می کند. تعلیق داستان در ادامه این است که میخواهیم بدانیم این خاطره چطور شکل گرفته است. این یعنی تعلیق. یعنی جان داستان.
تعلیق مانند دستگاه هیدرولیک که با نیروی خلا کار می کند. نیروی خلاء باعث میشود روغن از یک منبع پر به منبع خالی جریان پیدا کند. داستان نیز با نیروی تعلیق خایی خالی در ذهن خواننده ایجاد میکند تا جریان روایت شکل گیرد.
این درسگفتار را این جا بشنوید
@hafezkk
تعلیق عنصر داستانی نیست، تعلیق جان داستانی است.
داستان بدون تعلیق حرکت نمی کند و چون حرکت نباشد روایت ساخته نمیشود و بدون روایت هیچ داستانی پدیدار نخواهد شد.
تعلیق چیست؟
تعلیق یعنی ایجاد احساسی در ذهن مخاطب که دلش بخواهد بداند بعد چه خواهد شد.
وقتی در شروع داستان یک خلا ایجاد شود و ما بخواهیم پی ببریم که این خلا چگونه قرار است پر شود، تعلیق ایجاد شده است.
گام اول نوشتن داستان ایجاد تعلیق است و این ذات داستان است.
ماهیت تعلیق از چه تشکیل شده است؟
تعلیق یافتن نقطه ی مناسب میان گفتن و نگفتن است. مانند اغواگری ست. مسئله مهم این است که چه مقدار از چیزی را نشان دهیم. چقدر در هرگام باید پیش رویم تا در جای درست قرار بگیریم. اغواگری به معنای فریب نیست بلکه در زمان و مکان درست قرارگرفتن است. یعنی هرچیزی در جای خودش و به میزان مناسب نشان داده شود.
تعلیق هوشمندانه در داستان یعنی به اندازه ای اطلاعات داده شود که خواننده به ادامه دادن قصه ترغیب شود. اطلاعات داستانی نباید به اندازه ای باشد که اشتیاق رسیدن را از بین نبرد. همچنین نباید آن قدر کم باشد که شوق خواندن شکل نگیرد. این به نوعی هنر ارتباط، عشقورزی ، عکاسی و اغواگری ست.
چه طور در برخی از داستانهای معتبر جهان اصل ماجرا را در خط اول بیان می کنند و تعلیق هم حفظ میشود؟ چرا (سانتیاگو ناصر) در آغاز رمان (گزارش یک مرگ) میمیرد؟
این امر مانند قمار کردن با برگ برنده روی میز است. نویسنده توجه ما را به برگهای کم ارزش میکشاند و ذره ذره تعلیق را میسازد. در این آثار اتفاق اصلی در اول داستان بیان شده است چون لحظه لحظه ی داستان تعلیق است. لحظه لحظه ی داستان ایستادن در نقطهی طلایی گفتن و نگفتن است و این اوج اغواگری و تعلیق است.
اطلاعات داستانی باید روند طبیعی داشته باشد و نمی توان با فریب، اطلاعاتی را ناگفته باقی گذاشت و خواننده را به نادانی محکوم کرد. مانند داستانهای آبکی که بعد از کلی ماجرا قهرمان از خواب بیدار شود. این نوعی تقلب نویسندگی ست که موجب ناراحتی و عصبانیت خواننده میشود.
اغواگری با فریبکاری فرق دارد. ما با واقعیت موجود می توانیم هوس دیدن و شنیدن را ایجاد کنیم، نه با چیزی ناموجود. ما با یک قصهی موجود می توانیم خواننده را اغوا کنیم که دنبال ما بیاید و ببیند چه چیزی برای نشان دادن به او در آستین داریم، اگر چیزی ارزشمند برای گفتن نداشته باشیم خواننده را گول زدهایم. این بدترین کاری ست که نویسنده ممکن است بکند.
گول زدن یعنی ناتوانی و چیزی نداشتن و تهی بودن ولی اغواگری یعنی داشتن چیزی برای گفتن و به اندازه نشان دادنش. نویسندهی خوب همیشه قصه ای در آستین دارد و این قصه باید راه مناسبی را طی کند و راه مناسب یعنی اینکه این در شروع قصه چه مقدار از اطلاعات گفته شود و بعد کدام بخش دیگر و بعد از آن کدام بخش از اطلاعات ارائه شود تا حرکت داستانی شکل گیرد و روایت پدیدار شود . تمام این سیر تنظیم انتقال اطلاعات یعنی تعلیق.
تعلیق یعنی معلق بودن، وقتی چیزی موجب میشود ما میان چند امکان آویزان باشیم. دلمان میخواهد بالا برویم یا به پایین بیاییم و به نقطهای ثبات برسیم.
مثلا در اول داستان می گوییم فلانی کشته شد و خواننده می خواهد بداند چرا و چه طور. در آغاز رمان جنگل نروژی یک موسیقی خاطرهی دردناکی را برای راوی تداعی می کند. تعلیق داستان در ادامه این است که میخواهیم بدانیم این خاطره چطور شکل گرفته است. این یعنی تعلیق. یعنی جان داستان.
تعلیق مانند دستگاه هیدرولیک که با نیروی خلا کار می کند. نیروی خلاء باعث میشود روغن از یک منبع پر به منبع خالی جریان پیدا کند. داستان نیز با نیروی تعلیق خایی خالی در ذهن خواننده ایجاد میکند تا جریان روایت شکل گیرد.
این درسگفتار را این جا بشنوید
@hafezkk
Telegram
حافظ خوانی خصوصی
درسگفتار بسیار مهم:
تعلیق چیست و چه طور ساخته میشود؟
هنر اغواگری در داستان!
یافتن نقطه طلایی گفتن و نگفتن در داستان!
فرق اغواگر و دروغگو در چیست؟
چرا (سانتیاگو ناصر) در آغاز رمان (گزارش یک مرگ) میمیرد؟
راز رهایی بخش نویسندگان
و چیزهایی دیگر دربارهی…
تعلیق چیست و چه طور ساخته میشود؟
هنر اغواگری در داستان!
یافتن نقطه طلایی گفتن و نگفتن در داستان!
فرق اغواگر و دروغگو در چیست؟
چرا (سانتیاگو ناصر) در آغاز رمان (گزارش یک مرگ) میمیرد؟
راز رهایی بخش نویسندگان
و چیزهایی دیگر دربارهی…
لذت داستان
هنر داستان نویسی، شبیه ماهیگیری ست،ترکیبی از صبر، هوش، مکاشفه و شهود، عرق ریختن روح و البته خوش شانسی. نوشتن هنر به دام انداختن رویاها ست، مهارت گفتن چیزهایی که بیانشان ساده نیست. دیدن چیزهایی که زیر سطح زندگی در جریان هستند.مهارتی برای درک سطح نابتری از زندگی.
داستان نویسی هنر دیدن و لمس کردن واقعیتهایی ست که به آسانی از سطح ادراک ما میلغزند و ناپدید می شوند.
وقتی برای صید ماهی، کنار یک رودخانه ایستاده ای، فقط تو هستی و ماهی. و هنگام نوشتن داستان نیز، فقط تو هستی و کلمه.
به همین دلیل، وقتی کسی می گوید که داستان نویسی درس می دهم، میتوان به دیدهی تردید به او نگریست. داستان نویسی مانند عشق ورزیدن،به قدری شخصی و خاص است که مهمترین رازهای آن را فقط در تنهایی میتوان کشف نمود. در بهترین مدرسهی نویسندگی در عالیترین حالت فقط میتوان فضایی ایجاد کرد که درون آن به داستان فکر کنیم و بازتاب زیبایی داستان را در فضایی جمعی تجربه کرد.
ارزشمندترین کار بزرگان داستان نویسی که این هنر را آموزش دادهاند نیز فقط ساختن فضایی است تا بتوان درون آن، ابعاد مختلف داستان را تجربه کرد. ساختن مدل کوچکی از جهان تا بتوان خلاقیت خویش را در آن محک زد. این مهمتری کاری ست که میتواند در کلاس داستان نویسی انجام داد. این که پیچ و مهره های ساختار متنی را از هم باز کنیم و دوباره ببندیم. مرزهای خلاقیتش را بشناسیم و بفهمیم که نگاه نویسنده تا کجاها توانسته پیش رود و این کار با چه ابزارهایی انجام شده است.
ما میتوانیم داستانهای بزرگ جهان را ا بخوانیم و خود را با آن بسنجیم و ببینیم تا چه حد توانایی به کار بستن این شگردهای را داریم و شاید راههای تازهای برای بیان خود پیدا کنیم.
به زودی با خبری خواهم آمد
@hafezkk
هنر داستان نویسی، شبیه ماهیگیری ست،ترکیبی از صبر، هوش، مکاشفه و شهود، عرق ریختن روح و البته خوش شانسی. نوشتن هنر به دام انداختن رویاها ست، مهارت گفتن چیزهایی که بیانشان ساده نیست. دیدن چیزهایی که زیر سطح زندگی در جریان هستند.مهارتی برای درک سطح نابتری از زندگی.
داستان نویسی هنر دیدن و لمس کردن واقعیتهایی ست که به آسانی از سطح ادراک ما میلغزند و ناپدید می شوند.
وقتی برای صید ماهی، کنار یک رودخانه ایستاده ای، فقط تو هستی و ماهی. و هنگام نوشتن داستان نیز، فقط تو هستی و کلمه.
به همین دلیل، وقتی کسی می گوید که داستان نویسی درس می دهم، میتوان به دیدهی تردید به او نگریست. داستان نویسی مانند عشق ورزیدن،به قدری شخصی و خاص است که مهمترین رازهای آن را فقط در تنهایی میتوان کشف نمود. در بهترین مدرسهی نویسندگی در عالیترین حالت فقط میتوان فضایی ایجاد کرد که درون آن به داستان فکر کنیم و بازتاب زیبایی داستان را در فضایی جمعی تجربه کرد.
ارزشمندترین کار بزرگان داستان نویسی که این هنر را آموزش دادهاند نیز فقط ساختن فضایی است تا بتوان درون آن، ابعاد مختلف داستان را تجربه کرد. ساختن مدل کوچکی از جهان تا بتوان خلاقیت خویش را در آن محک زد. این مهمتری کاری ست که میتواند در کلاس داستان نویسی انجام داد. این که پیچ و مهره های ساختار متنی را از هم باز کنیم و دوباره ببندیم. مرزهای خلاقیتش را بشناسیم و بفهمیم که نگاه نویسنده تا کجاها توانسته پیش رود و این کار با چه ابزارهایی انجام شده است.
ما میتوانیم داستانهای بزرگ جهان را ا بخوانیم و خود را با آن بسنجیم و ببینیم تا چه حد توانایی به کار بستن این شگردهای را داریم و شاید راههای تازهای برای بیان خود پیدا کنیم.
به زودی با خبری خواهم آمد
@hafezkk
Forwarded from شوروم
یادداشت «اعجازِ عشقِ شکستخورده» نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر
بخشِ #مواجهه، شمارهی ۲۳ شوروم.
چند سال بعد، در یک انجمن ادبی، گروهی از منتقدان و خوانندگان تازهکار به داستانی که آنجا خوانده بودم حمله کردند و با الفاظی تند به احساس عریانم تازیانه زدند. وقتی از سالن انجمن بیرون آمدم، تهی و خونآلود و ناامید بودم. دلم میخواست در جای تنگ و دنجی پناه بگیرم تا از چشم تمام آدمها پنهان باشم. همانطور که در خیابان قدم میزدم، احساس کردم زیر برزنتِ خیس و سنگین واگنِ حمل توپخانه خزیده و کنار چرخهای بزرگ و فولادی عَرّادهی توپ دراز کشیدهام و دست هیچکدام از افسران بیرحم دادگاه نظامی به من نمیرسد. خود را به حرکت آرام قطار سپردم تا مرا از صحنهی تیرباران دور کند. در آن لحظه، حتی میتوانستم بوی فولاد خیسِ چرخها و پیچ و لولاهای گریسخورده را احساس کنم و وداع با اسلحه یک بار دیگر به من پناه داده بود.
ادامهی این متن را از لینک زیر بخوانید.
https://shurum.cloud/Issue/185
بخشِ #مواجهه، شمارهی ۲۳ شوروم.
چند سال بعد، در یک انجمن ادبی، گروهی از منتقدان و خوانندگان تازهکار به داستانی که آنجا خوانده بودم حمله کردند و با الفاظی تند به احساس عریانم تازیانه زدند. وقتی از سالن انجمن بیرون آمدم، تهی و خونآلود و ناامید بودم. دلم میخواست در جای تنگ و دنجی پناه بگیرم تا از چشم تمام آدمها پنهان باشم. همانطور که در خیابان قدم میزدم، احساس کردم زیر برزنتِ خیس و سنگین واگنِ حمل توپخانه خزیده و کنار چرخهای بزرگ و فولادی عَرّادهی توپ دراز کشیدهام و دست هیچکدام از افسران بیرحم دادگاه نظامی به من نمیرسد. خود را به حرکت آرام قطار سپردم تا مرا از صحنهی تیرباران دور کند. در آن لحظه، حتی میتوانستم بوی فولاد خیسِ چرخها و پیچ و لولاهای گریسخورده را احساس کنم و وداع با اسلحه یک بار دیگر به من پناه داده بود.
ادامهی این متن را از لینک زیر بخوانید.
https://shurum.cloud/Issue/185
HTML Embed Code: