یادداشت «اعجازِ عشقِ شکستخورده» نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر
بخشِ #مواجهه، شمارهی ۲۳ شوروم.
چند سال بعد، در یک انجمن ادبی، گروهی از منتقدان و خوانندگان تازهکار به داستانی که آنجا خوانده بودم حمله کردند و با الفاظی تند به احساس عریانم تازیانه زدند. وقتی از سالن انجمن بیرون آمدم، تهی و خونآلود و ناامید بودم. دلم میخواست در جای تنگ و دنجی پناه بگیرم تا از چشم تمام آدمها پنهان باشم. همانطور که در خیابان قدم میزدم، احساس کردم زیر برزنتِ خیس و سنگین واگنِ حمل توپخانه خزیده و کنار چرخهای بزرگ و فولادی عَرّادهی توپ دراز کشیدهام و دست هیچکدام از افسران بیرحم دادگاه نظامی به من نمیرسد. خود را به حرکت آرام قطار سپردم تا مرا از صحنهی تیرباران دور کند. در آن لحظه، حتی میتوانستم بوی فولاد خیسِ چرخها و پیچ و لولاهای گریسخورده را احساس کنم و وداع با اسلحه یک بار دیگر به من پناه داده بود.
ادامهی این متن را از لینک زیر بخوانید.
https://shurum.cloud/Issue/185
>>Click here to continue<<
