TG Telegram Group Link
Channel: مخ نویس
Back to Bottom
مغزِ فارسی(قسمت اول)

برای ما پزشکان مغز و اعصاب چشم باز کردن یاحرکت دادن دست و پای بیماری که در کوماست نشانه ی خوبیست ولی فقط کافیست تا بیمار چند کلمه به زبان بیاورد تا جشن بگیریم و نفس راحتی بکشیم زیرا کلمه یعنی زندگی!
در این دور و زمانه لازم نیست متخصص مغز باشید تا بدانید کلمات در مغزمان ساخته میشوند ولی در گذشته کلمات در میان آدمیان آنچنان جایگاه والایی داشتند که نه تنها در این جمجمه ی زمینی بلکه حتی در آسمانها هم جا نمی‌شدند تا حدی که بعضی از قدما معتقد بودند اول سخن آفریده شده، سپس نوبت به آفرینش عالم و آدم رسیده است.
نظامی میگوید:
جنبش اول که قلم بر گرفت
حرف نخستین ز سخن درگرفت
بی سخن آوازه ی عالم نبود
این همه گفتند و سخن کم نبود
خط هر اندیشه که پیوسته اند
بر پر مرغان سخن بسته اند

بحث بر سر اینکه "زبان" اختراعیست که مغز بزرگ انسان آن را آفریده یا اصلا زبان و کلمه بوده که باعث بزرگ شدن مغز و انسان شدن اجداد دوپای ما شده گرچه همچنان ادامه دارد ولی گویی کم کم به نفع نظریه دوم در حال به پایان رسیدن است.
با این حال با وجود پیشرفت‌های خیره کننده سال‌های اخیر، هنوز آن چیزهایی که درباره منشا زبان نمی‌دانیم بسیار بیشتر از"می دانیم ها"ی ماست.
(به قول ریچارد داوکینز، علم گرچه همه چیز را نمی‌داند ولی بزرگترین افتخارش همین است که میداند چه چیزهایی را نمی‌داند)
درک بیکرتون انگلیسی که عمرش را در کار کشف منشا زبان صرف کرده است همچون نظامی خودمان( البته با چاشنی تکاملی) معتقدست انسان شدن هوموساپینس مدیون زبان باز کردن اوست و زبان بر آدم مقدم است و در این داستان علمی قدیمی که میگوید" مغز اجداد ما کم کم بزرگ و بزرگتر شد و وقتی به بزرگترین حدش رسید زبان اختراع شد "جای مرغ و تخم مرغ عوض شده است.
او معتقدست اجداد دوپای ما به علت محدویت های زیست شناسی خود و نوع زیست بومی که در آن زندگی می‌کردند مجبور به اختراع زبان شده اند و موجود دوپایی که نه چنگال و دندان قوی برای جنگ تن به تن با شیرها و کفتارها داشت و نه می‌توانست مثل آهو سریع فرار کند و نه قادر بود مثل میمون‌ روی درخت زندگی کند تنها یک شانس برای بقا در طبیعت بی رحم آفریقا داشته و آن چیزی نبوده جز همکاری و اتحاد با دیگر آدمها و این اتحاد اجتماعی و همکاری گروهی فقط وقتی ممکن شده که این موجود ضعیف دو پا یک روش ارتباطی فوق العاده قوی و کارآمد را کشف کرده و بنابراین اول کلمات برای نجات ما اختراع شده اند و سپس همین کلمات و جمله ها،مغزهای بزرگ و بزرگتری را طلب کرده اند.
درواقع احتمالا مغزِ بزرگ نبوده که باعث خلق کلمات شده بلکه کلمه گفتن و زبان باز کردن بوده که وقتی کارایی اش را نشان داده کم‌کم پیچیده و پیچیده تر شده و از آوا به کلمه و جمله رسیده و فعل و ضمیر و قید و صفت‌ به آن اضافه شده و به تدریج مغز ما را مجبور کرده بزرگ و بزرگتر شود و در واقع شاید ما بسیاری از توانایی های پیچیده غیر زبانی مغزمان را هم مدیون اختراع کلمات باشیم.
حتی بعضی ها معتقدند تفکر چیزی نیست مگر سخن گفتن با خود!
برای یک لحظه به این فکر کنید که چطور میتوانید به چیزهایی فکر کنید که برای آنها کلمه ای ندارید؟
چطور بدون داشتن کلمه می‌توانید به مفهوم "من" و خودآگاهی فکر کنید؟
یا چطور بدون کلمه میتوانید درباره درست یا غلط بودن کاری دیگران را قانع کنید یا به بچه ها نحوه محاسبه مساحت دایره را آموزش دهید یا آنها را تربیت کنید یا چطور بدون کلمه میتوانید به عزیزانتان بگویید دوستت دارم؟
و حالا سوالی که میخواهم به آن جواب دهم این است که اگر کلمات آنقدر مهم هستند که نه تنها تمام کارکردهای متعالی ذهن ما بلکه آدمیزادی ماهم مدیون آنهاست آیا ممکن است کلمات و زبانی که با آن حرف می‌زنیم هم در نحوه ی تفکر و ساختار ذهن ما اثر داشته باشد؟
اگر زبان آدمیزاد،مغز آدمیزاد را ساخته آیا ممکن است زبان فارسی هم مغز فارسی بسازد؟
آیا زبانها و کلمات فقط ابزاری برای بیان افکار ما هستند یا میتوانند نحوه تفکر ما را هم شکل دهند؟
آیا زبان به جز برقراری ارتباط بین آدمها بر نحوه درک آنها از یکدیگر و جهانی که در آن زندگی می‌کنند هم تاثیر میگذارد؟
آیا زبان صرفا یک راه ارتباطی بی طرف و خنثی برای تفکرست یا زبان و تفکر از دالانی پر از راز و رمز به هم راه دارند؟
فرضیه ساپیر وورف(Sapir–Whorf hypothesis) یا نسبیت زبانی که یک نظریه اساسی در قلمرو زبان و اندیشه است میگوید:
ساختار و واژگان یک زبان به طور قابل توجهی بر نحوه تفکر و درک گویندگان آن زبان از جهان پیرامونشان تاثیر دارد.این نظریه ادعا میکند زبانهای مختلف توانایی های شناختی و فرهنگهای متفاوتی ایجاد میکنند.
طرفداران این نظریه معتقدند زبان و اندیشه از یکدیگر جدایی ناپذیرند و زبان علاوه بر اینکه ابزار اندیشه است محتوای آن هم هست و به بیان دیگر زبان و تفکر دو روی یک سکه اند.
ادامه دارد
https://hottg.com/draboutorab
مغز فارسی(قسمت دوم)

آیا میتوان کلمه و اندیشه را از یکدیگر جدا کرد؟
آیا ما جهان را آنچنان درک می‌کنیم که کلمات برای ما ترسیم می‌کنند؟
اگر بپذیریم که زبان‌های مختلف با کلمات و قواعد متفاوتشان تصویرهای متفاوتی از جهانی که در آن زندگی میکنیم برای ما میسازند ، آیا ممکن است هر زبانی روح یا  جهان خاص خود را داشته باشد؟
آیا ممکن است سخنگویان زبان‌های مختلف، جهان بینی‌های متفاوتی هم داشته باشند؟
پاسخ فرضیه ساپیر وورف به این سوالات مثبت است البته این فرضیه مخالفان زیادی هم دارد.
بسیاری از مخالفان،اثبات این نظریه را غیر ممکن می دانند و میگویند آخر چگونه می‌توان فهمید که زبان بر تفکر تأثیر می‌گذارد یا تفکر بر زبان؟
یا از کجا میتوانیم مطمئن شویم تفاوت‌های شناختی که بین گویندگان زبانهای مختلف وجود دارد معلول ساختار زبان آنهاست یا معلول بی نهایت عوامل فرهنگی تاریخی بزرگتر و پیچیده تری که همزبان هم روی افکار و جهان بینی گویشگران آن زبان اثر گذاشته اند هم علت ساختار متفاوت زبان آنها بوده اند؟
به بیانی دیگر قصه ی تکراری مرغ و تخم مرغ مشکلیست که گریبان این نظریه را به این راحتی ها رها نخواهد کرد.
یکی از منتقدین سرسخت این نظریه استیون پینکر است،پژوهشهای پینکر روی نحوه تفکر نوزادانی که هنوز زبان باز نکرده اند نشان داده که زبان و اندیشه در بسیاری از موارد دو پدیده ی مستقل از یکدیگرند.
با این حال با توجه به پیشرفتهایی که در زمینه عصب شناسی انجام شده احتمالا حقیقت ماجرا باید چیزی ملایم تر و جایی بین نظریه ساپیر-وورف و نظریه پینکر باشد و احتمالا هر زبانی میتواند تاحدی تغییرات شناختی خاص خودش را بر مغز گویشگرانش تحمیل کند.
مثلا در fmri که فعالیت نواحی مختلف مغز را نشان میدهد مشخص شده گویشگران چینی برای خواندن کلمات چینی از قسمت‌های متفاوتی از مغزشان در مقایسه با انگلیسی زبانها استفاده می‌کنند که البته میتواند مربوط به شکلی بودن کلمات چینی در برابر الفبایی بودن کلمات انگلیسی باشد ولی این تفاوت( اگرچه با شدت کمتر) در مقایسه اسکن مغز انگلیسی زبان ها با ایتالیایی زبانها هم دیده شده است که میتواند به اثرات متفاوت گویش به این دو زبان بر ذهن های انگلیسی و ایتالیایی مربوط باشد.
در مطالعاتی که محققان علوم شناختی روی توانایی های شناختی غیر زبانی در گویشگران زبانهای مختلف انجام داده اند هم تفاوت‌های جالبی کشف شده است.
مثلا روسی زبانها در زبان روسی برای رنگ آبی روشن و آبی تیره کلمات جداگانه ای دارند درحالی که در زبان انگلیسی این دو رنگ فقط طیفی از رنگ آبی محسوب می‌شوند و نکته اینجاست که میزان توانایی مغز روس زبانها در تشخیص طیفهای رنگ آبی از انگلیسی زبانها در دنیای واقعی هم بیشترست.
برعکس اعضای یکی از قبایل آمازون که در زبان آنها برای رنگ نارنجی و زرد فقط یک کلمه واحد وجود دارد نسبت به انگلیسی زبانها توانایی کمتری برای تمییز رنگهای این طیف از یکدیگر دارند و جالب اینکه این تفاوت‌ها بعد از یک نسل زندگی در میان انگلیسی زبانها و فراموش کردن زبان آمازونی محو می‌شود.
باز هم در تایید رابطه ی زبان و توانایی شناختی مغز بد نیست به مطالعه ای اشاره کنم که در آن مشخص شده اعضای یک گروه کوچک بومی استرالیایی که در زبانشان برای نشان دادن مکان به جای عقب و جلو و چپ و راست از شمال و جنوب و شرق و غرب استفاده می‌شود( مثلا برخلاف اغلب زبانها به جای اینکه بگویند سینی در سمت راست یا عقب شماست میگویند سینی در شمال شرقی شماست یا آن دختره که در جنوب شرقی فلانی ایستاده خواهر من است) توانایی مغزی عجیبی در پیدا کردن جهت های جغرافیایی دارند مثلا اگر از یک دختر ۵ ساله که به زبان این قبیله صحبت می‌کند(ولی در لندن بزرگ شده) در وسط یک خیابان شلوغ لندن بپرسید شمال کجاست به دقت یک قطب نما بدون لحظه ای فکر کردن، جهت شمال را به شما نشان خواهد داد و تمام این تفاوت‌ها و توانایی ها در حالیست که ساختار مغز همه آدمها یکیست.
البته باز هم می‌توان این سوال را پرسید که آیا این توانایی شناختی ابتدا بواسطه نیازهای محیطی و فرهنگی و جغرافیایی ایجاد شده و بعدا وارد زبان این قوم شده یا این ویژگی زبانی بوده که مغزشان را تغییر داده است.
پاسخ به این ابهام ها و پیدا کردن مرغ از تخم مرغ کار ساده ای نیست مگر اینکه بتوانیم آدمهایی پیدا کنیم که کاملا از نظر همه متغیرهای فرهنگی و نژادی و تاریخی و ...همسان باشند و تنها زبانشان با هم فرق داشته باشد تا با مقایسه تفاوتهای شناختی آنها جواب سوالمان را پیدا کنیم که البته پیدا کردن چنین گروه هایی اگر غیرممکن نباشد بسیار سخت خواهد بود با این حال یک راه میانبر برای جواب به این سوال وجود دارد و آن بررسی کسانیست که دوزبانه هستند.
آیا وقتی زبان جدیدی یاد میگیریم فقط کلماتمان برای ارتباط با هم عوض میشود یا زبان جدید، مغز و جهانمان را هم تغییر خواهد داد؟
https://hottg.com/draboutorab
جلسه خوانش کتاب مخنویس
دانشگاه شریف
سه شنبه چهاردهم اسفند ساعت ۶ عصر
شرکت برای عموم آزاد است
مغز فارسی (قسمت سوم)

آیا وقتی زبان جدیدی یاد میگیریم فقط کلماتمان برای ارتباط با هم عوض میشود یا زبان جدید، مغز و دنیایمان را هم تغییر خواهد داد؟
چرا افراد دوزبانه گاهی تجربه های منحصر به فردی در حین جابجایی ذهنی بین دو زبان دارند؟
دوستی که زبان آلمانی را مثل زبان مادری اش یعنی فارسی حرف میزند برایم تعریف میکرد که وقتی میخواهد درباره منطقی بودن کاری برای خودش استدلال کند به آلمانی و وقتی میخواهد تصمیمی احساسی بگیرد به فارسی با خودش حرف میزند.
او میگفت با اینکه با پسرش، هم فارسی حرف میزند هم آلمانی ولی به این نتیجه رسیده که وقتی با او به آلمانی بحث میکند احتمال بیشتری وجود دارد تا پسرش حرفش را قبول کند و برعکس پسرش وقتی از او پول میخواهد با زبان فارسی احتمال موفقیتش بیشتر خواهد شد.
سالها پیش وقتی که رزیدنت نورولوژی بودم خانمی را بستری کردم که به علت سکته مغزی قدرت تکلمش را از دست داده بود،چند روز بعد متوجه شدم فرزندان ترک زبانش با او میتوانند به فارسی حرف بزنند و او هم جوابشان را می‌دهد، در واقع قسمت مدارهای زبان فارسی مغز این خانم که زبان دوم او محسوب میشد برخلاف مدارهای قسمت زبان مادری مغزش از صدمه ناشی از سکته مغزی جان سالم به در برده بود و عجیب تر اینکه چند ماه بعد وقتی دوباره مراجعه کرد خانواده اش معتقد بودند از وقتی مادرشان تنها به فارسی حرف میزند اخلاقش هم عوض شده است.
امروزه می‌دانیم که محل زبان دوم در مغز کمی دورتر از محل زبان مادری است و احتمالا مداربندی زبان اول یا همان زبان مادری با زبان دوم متفاوت است.
ما زبان مادری مان را یاد نمیگیریم بلکه با آن زبان باز میکنیم در حالی که زبان دوم را به سختی و گاه در سنین بالا به بیچارگی در بخشی عاریتی از مغزمان مداربندی کرده و می آموزیم.
در واقع ما برخلاف زبان دوم حرف زدن به زبان مادری را درست همان طور یاد میگیریم که راه رفتن و ایستادن را!
بچه راه رفتن یاد نمی‌گیرد ناگهان راه می افتد همان طور که ناگهان زبان باز میکند
در حالی که زبان دوم‌ نیاز به آموختن دارد و سیم کشی آن با زبان مادری متفاوت است.
پس وقتی به زبان دیگری حرف می‌زنیم مدارهای متفاوتی از مغز ما به کار می افتند و هر مدار و راه جدید در مغز ممکن است به نتیجه و تصمیم جدیدی هم ختم شود.
مثلا در همین ایران خودمان وقتی در یک اداره کارتان با یک کارمند به مشکل بخورد پیدا کردن یک همزبان و مطرح کردن همان درخواست قبلی به زبان یا لهجه آن کارمند ممکن است فورا گره ی کار را باز کند.
اگر دوزبانه باشیم اینکه به کدام زبان خواب میبینیم به کدام زبان تصمیم میگیریم به کسی کمک کنیم به کدام زبان به لطیفه ها بیشتر می خندیم و ترانه های چه زبانی را زمزمه میکنیم، به کدام زبان دعا می کنیم یا آرزو میکنیم یا درس میخوانیم یا مساله حل میکنیم  و به کدام زبان عصبانی میشویم و انتقام میگیریم ممکن است در نتیجه کارهایمان و احساساتمان اثر داشته باشد حتی اگر این اثر کم باشد.
البته این به این معنا نیست که مدارهایی که با آن حرف میزنیم همان مدارهاییست که با آن فکر میکنیم ولی ممکن است این مراکز مغزی اثرات متقابلی روی یکدیگر داشته باشند بخصوص که امروزه مشخص شده حتی اعصاب روده و معده هم ممکن است بر روی مدارهای مغزی ما اثر داشته باشند اخیرا مقالات متعددی درباره رابطه سلامت اعصاب گوارشی با خلق ،حافظه و حتی مهارت‌های فکرکردن منتشر شده است.
بگذارید بحث دوزبانه بودن را با چند مثال دیگر ادامه دهیم!
دوست عزیزم دکتر جعفری که تجربه تدریس فیزیک در دانشگاه های ایران و آلمان را دارد میگفت درس دادن فیزیک به زبان آلمانی با توجه به توانایی عجیب ساخت کلمات جدید در زبان آلمانی راحت تر است
مثلا در نسبیت خاص مفهومی فیزیکی وجود دارد به این شکل که اگر یک "ساعت" را به یک ذره مثل الکترون وصل کنید و این ذره با سرعت زیاد حرکت کند زمان ثبت شده توسط این ساعت با زمان ثبت شده توسط ساعت‌های دیگر،متفاوت خواهد بود.این مفهوم فیزیکی را در فارسی به زمان ویژه ترجمه کرده اند در انگلیسی هم به آن proper time میگویند.هردو این کلمات ساختگی هم در فارسی هم در انگلیسی نیازمند یک پاراگراف کامل توضیحات است تا فهمیده شوند.در آلمانی به این مفهوم eigenzeit میگویند کلمه ای که اولین بار کسی که زبانش آلمانی بود یعنی آینشتین متوجه آن شد و این کلمه را برای مفهومی که در ذهنش بود اختراع کرد.
این کلمه از چند بخش ساخته شده است اول eigen به معنای خویش و دوم zeit به معنای زمان و تقریبا هر کسی که آلمانی بلد باشد به راحتی درک می‌کند که" زمان خودش"یا همان eigenzeit همان زمانی ست که خود خود خود الکترون احساس می‌کند بدون اینکه این کلمه نیاز به توضیح اضافی دیگری داشته باشد.
دوست فیلسوفی دارم که معتقد است فهم مفاهیم فلسفی به زبان آلمانی بسیار راحتتر از زبان فارسی یا انگلیسیست.

ادامه دارد...
https://hottg.com/draboutorab
مغز فارسی (قسمت چهارم)

یوکو تاوادا نویسنده ی ژاپنی که در جوانی به آلمان مهاجرت کرده و به هر دو زبان مسلط شده و کتاب نوشته در کتاب" ارواح ملیت ندارند" از تفاوت عجیب روح زبان ژاپنی و آلمانی نکته های جالبی تعریف می‌کند.
او میگوید در ژاپنی به مداد انپیتسو enpitsu و در آلمانی بلایشتیفتBleistift میگویند و در هردو زبان مدادها فقط مدادند و با آنها مینویسند ولی در آلمان میشود به مدادی که نمی‌نویسد یا دائم نوکش میشکند فحش داد و گفت ای مداد احمق بی شعور درحالی که در زبان ژاپنی یک مداد هرگز نمی‌تواند احمق یا بی شعور باشد.
در زبان ژاپنی مداد ها حتی یک ذره هم زنده نیستند و نمیتوان به آنها ناسزا گفت تازه زن و مرد هم ندارند ولی مداد ها در آلمان مردند ، خودنویس ها هم مردند ولی ماشین های تحریر زنند چیزی که برای مغز ژاپنی قابل تصور نیست.
یوکو تاوادا با مثال جالب دیگری تفاوت های ادراکی این دو زبان را نشان میدهد و میگوید هرگز نتوانسته بار سنگین کلمه ی خدا را در زبان آلمانی تحمل کند زیرا درک قدرت و اقتدار این کلمه برای یک ذهن ژاپنی سخت و طاقت فرساست و به همین دلیل از این کلمه کمتر در جملاتش استفاده میکند در حالی که یک آلمانی حتی اگر آتئیست هم باشد ممکن است بارها کلمات و عباراتی مثل :خدایا، پناه بر خدا و شکر خدا را در جملاتش بکار ببرد.
او می‌گوید وقتی به آلمانی فکر میکند میتواند واژه ها را از افکارش جدا کند در حالی که در زبان ژاپنی افکارش به واژه ها می چسبند.
من نورولوژیستم و قصد ندارم پا در کفش متخصصان زبان و ادبیات کنم ولی فکر میکنم شاید در زبان فارسی هم واژه ها چسبندگی ذهنی زیادی دارند به این معنا که گاهی درک روح بسیاری از کلمات در ادبیات فارسی بدون‌ زندگی در زبان فارسی ممکن نیست.
مثلا به این فکر کنید که چگونه میتوان شعرِ

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

را فقط با ترجمه تحت الفظی کلماتش بدون اینکه در ایران زندگی کرده باشید و سجاده مادربزرگتان را دیده باشید و معنی طهارت و ناپاک بودن می در زبان فارسی و مفهوم ارادت و پیر و مرید و مراد بودن را درک کرده باشید کلمه به کلمه برای یک آلمانی توضیح دهید؟
باز هم بدون اینکه ادعایی در موسیقی شناسی داشته باشم فقط به عنوان یک عاشق موسیقی ایرانی میخواهم بدانم چرا در ایران، موسیقی سنتی بدون کلام طرفداران کمتری  مثلا نسبت به آلمان دارد؟ آیا علتش همین چسبندگی زیاد زبان و کلمات فارسی به ذهن ما فارسی زبانها نیست؟
آیا همین خصوصیت زبان فارسی نیست که اجازه نمیدهد نوازنده ی موسیقی ایرانی به تنهایی و بدون خواننده و شعر فارسی خودی نشان دهد؟
میگویند موسیقی ازجایی شروع میشود که کلام کم می آورد و شاید کلام و آواز فارسی آنقدر دست بالا رادارد که دیگر جایی برای ترکتازی موسیقی بدون کلام باقی نمیگذارد.
مثلا در شعر
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

گویی ساز ها در کلمات این شعر بدون نوازنده درحال نواختنند.
یا آنجا که استاد شجریان می‌خواند

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره روبرو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

گویی اگر همه سازها هم حذف شوند باز هم آهنگ شعر به تنهایی از صدای استاد به گوش خواهد رسید.
بگذارید پایم را بیش از این از گلیمم دراز تر نکنم چرا که حرف زدن درباره ی اینکه زبان فارسی چطور مغز ما فارسی زبانها و البته همه ایرانی های غیر فارسی زبانی که در جغرافیای فارسی زندگی میکنند را ممکن است تغییر داده باشد پروژه ایست که از پس نورولوژیست یک لاقبایی چون من بر نمی آید و ادیب و جامعه شناس و زبان شناس و دفتر و دستک و فرهنگستان و دانشگاه و دانشجوی دکترا و فوق دکترا میخواهد.
و تازه اگر به فرض در یک مطالعه علمی معتبر هم بین فارسی گویی با فلان خصوصیت شناختی رابطه ای پیدا کنیم همان طور که گفتم اول باید به این فکر کنیم که زبان فارسی تخم مرغ داستانست یا فلان خصوصیت شناختی و تازه جدا از اینها،شاید آن چیزی که میخواهیم به گردن زبان فارسی بیندازیم علیت نباشد بلکه فقط رابطه و تکه کاهی باشد در کوهی از اسباب و روابط وعلل تاریخی و جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی!
با این‌ وجود بی آنکه شاهد و مدرک دانشگاه پسندی برای کوه بودن اثر زبان فارسی بر مغزهای فارسی داشته باشم و بدون اینکه بخواهم بر درست بودن چیزی اصرار کنم که دلم میخواهد درست باشد، اجازه دهید نبود مدرک را به معنای مدرکی بر درست نبودن این تئوری که زبان فارسی ممکن است مغز ما فارسی زبانان‌را تغییر داده باشد، نگیرم به ویژه که امروزه به مدد تحقیقات گسترده علوم اعصاب مشخص شده چیزهای خیلی کوچکتر و بی اهمیت تر از ادبیات و زبان هم می‌توانند مغز ما آدمها را تغییر دهند ، حتی اگر به کوچکی دانه های گندم و برنج باشند.
عجیب است ولی مشخص شده مغز و ذهن آنهایی که گندم میکارند با آنهایی که برنج میکارند فرق دارد.
ادامه دارد..
https://hottg.com/draboutorab
مغز فارسی(قسمت پنجم)

در سال ۲۰۱۴ بر روی دو گروه از چینی های هم زبان و هم نژاد که تنها در نوع محصولی که اجدادشان در گذشته کشت میکردند باهم تفاوت داشتند مطالعه ای بسیار جالب انجام شد.
این تحقیق نشان داد ذهن مردم مناطق برنج کار چین (برنجکاری نیاز به کار جمعی دارد) با ذهن مردم مناطق گندم کار چین ( بیشتر کاری فردیست) تفاوتهای شناختی عجیبی دارد.
در این مطالعه بزرگ مشخص شد چینی هایی با پیشینه گندم کاری ذهن فردگرا تری دارند و علاوه بر اینکه بیشتر طلاق میگیرند و خلاق ترند ، تفاوتهای واضحی در نوع فکر کردن درباره موضوعاتی که کاملا بی ربط به دانه های گندم است با مردم مناطق برنج کار دارند،مثلا اگر از مردم مناطق گندم کار می خواستند بین میمون و خرس و موز دو کلمه را جفت کنند میمون وخرس را مربوط تر می‌دانستند درحالی که برنج کاران میمون و موز را بیشتر با هم‌ مرتبط میدیدند یا گندم کارها در تخمین طول دقیق اشیا بهتر از برنج کارها عمل میکردند درحالی که برنج کاران در تخمین نسبت بزرگی طول اشیا به هم موفقتر بودند.
مشابه این تفاوت ها در ذهن آدمهای شمال و جنوب آمریکا که در طول تاریخ به دو روش متفاوت گله داری و کشاورزی امرارمعاش می‌کردند هم دیده شده است مثلا فرهنگ شرافت و غیرت در ذهن آدمهای مناطق گله دار که دزدی دام خسارت بار تر و البته راحت تر بوده قوی ترست درحالی که برعکس در مناطق کشاورزی چون امکان دزدیدن زمین وجود ندارد مغزهای غیرتی کمتر دیده میشوند و این یعنی دامدار بودن یا کشاورز بودن میتواند مغز آدمها را تغییر دهد.
در تحقیقات دیگری  رابطه جالبی بین رواج یکتاپرستی در مناطقی که مردمانش هزاران سال در صحرا و طبیعت غیر متنوع و محدود زندگی می کردند و برعکس رواج چندخدایی در مناطقی که مردمانش در جنگلهایی مملو از حیات گوناگون و متنوع بزرگ‌شده بودند یافت شده است.
اگر به بچه های ژاپنی یک تصویر از دسته ی ماهی ها را نشان دهیم که در آن یک ماهی جلوتر از همه حرکت می‌کند آن ماهی را تکرو میدانند درحالی که بچه های آمریکایی آن ماهی را رئیس و پیشرو میدانند.
وهمه اینها به این معناست که مغز ما توانایی و پلاستیسیتی عجیبی برای تغییر و موزون کردن خود با محیط و فرهنگ و جهانی که درآن زندگی میکند دارد و به محض احساس هرتغییر کوچکی درمحیط میتواند خودش را تغییر دهد.
مثلا آموختن الفبا باعث تغییر مدارهای مغز و روش حل مساله در افراد با سواد میشود.
در تصاویر اف ام آر آی مشخص شده آدمهای بی سواد از مدارهای متفاوتی برای حل مساله نسبت به آدمهای باسواد استفاده می‌کنند (کسی میگفت هنگام جایزه دادن به کشاورز نمونه ی بیسوادی وقتی درباره راز پربار شدن مزرعه اش از او پرسیدم جواب داده: آقای مهندس ما بی سوادها مثل شماکتاب که نمیخوانیم مجبوریم خودمان فکر کنیم)
در واقع مغز یک باسواد هیچوقت به دورانی که نمیتوانسته بخواند باز نمی‌گردد زیرا الفبا از زمان آموختنش مغز آدمها را تغییر میدهد
و الفبا مگر چیست جز یک ابزار برای مغز؟
میگویند سقراط با افلاطون درد دل میکرده که رواج نوشتن،لابد مغز آدمها را ضایع خواهد کرد چون دیگر لازم نیست همه چیز را به خاطر بسپارند و اگرچه برخلاف نظر سقراط مغز انسانها با کشف نوشتن ضایع نشد ولی به راستی تغییر بزرگی کرد.
نیچه وقتی در آخر عمر نابینا شد و نتوانست با قلم بنویسد،نوشتن را با ماشین تحریری که دوستش به او هدیه داده بود ادامه داد‌ و مدتی بعد آن دوست نامه ای به او نوشت و به او هشدار داد نوشته های جدید او که با ماشین تحریر تایپ شده خشن تر و محکم تر و فشرده تر از قبل شده است.
خود من مدتهاست فهمیده ام دیگر از لحاظ ذهنی نمیتوانم به راحتی روی کاغذ بنویسم و تایپ کردن در موبایل به مراتب برایم راحت ترست.
مارکس ادعا میکرد ابزارهاهستند که جوامع را میسازند نه آدمها و معتقد بود آسیاب بادی،جامعه فئودالی میسازد و آسیاب بخاری جامعه صنعتی.
حتی همین رادیو تلویزیون ها هم مدارهای شنوایی و بینایی مغزما را برای همیشه دگرگون کرده اند و اینترنت و موبایل هم لابد از مغز بچه های ما که از کودکی دارند با آن بزرگ میشوند چیزی خواهند ساخت که فکرش را هم نمی‌کنیم.
تحقیقات نشان میدهد که فهم یک مطلب واحد با گوگل کردن و خواندن از موبایل،خیلی با فهم همان مطلب با خواندن از روی کتاب،تفاوت دارد،همانطور که یادگرفتن از طریق خواندن به قول سقراط با یاد گرفتن ازطریق شنیدن،متفاوت است.
بعد از اختراع چکش، بازوها کوچک شد و بعد از اختراع اینترنت هم،حافظه ها و  مغزها لابد عوض خواهندشد.
دختر من که با یک کلیک روی موبایل در عرض چند ثانیه به تمام آهنگهای عالم دسترسی دارد،هیچوقت مثل منی که با کاست ضبط صوت،بزرگ شدم،تحمل شنیدن موسیقی سنتی با یک پیش درآمد طولانی را نخواهد داشت زیرا ابزارهایی که مغز ما با آنها کار میکنند مغزمان را تغییر میدهند.
پس اگر گندم و برنج می‌توانند چرا فارسی نتواند؟
ادامه دارد
https://hottg.com/draboutorab
مغز فارسی(قسمت ششم)

چامسکی معتقدست زبان یک نظام صرفا ریاضیاتی ست و قواعد زبانی در جعبه ابزار مغزی ما از همان بدو تولد توسط ژنها به ما ارث می‌رسند.
او معتقدست کودک،زبان مادری را با استفاده از این جعبه ابزار فرا می‌گیرد و  برای به راه افتادن و تکامل ماشین زیان هیچ نیازی به مدارهای تفکر یا معنا وجود ندارد.
جورج لیکاف که سالها شاگرد چامسکی بوده این نظریه را باور ندارد و معتقدست ساخت کلمات در مغز ما بدون توجه به معانی آنها گاهی ممکن نیستند.
مثلا اگر به نظامهای استعاری که در زبانهای مختلف ساخته شده اند نگاه کنیم متوجه خواهیم شد برای ساخت آنها یک الگوریتم ریاضیاتی صرف کافی نیست و شاهدش اینکه در پشت نقاب استعاره ها معانی و افکار زیادی پنهانند.
مثلا در زبان فارسی وقتی شادیم میگوییم آن بالا بالا ها هستم یا به آدم بد میگوییم آدم پست و به آدم خوب میگوییم والا یا فکر میکنیم افسردگی در ته چاه بودن است و شادی در اوج آسمانهاست و شاه در اوج قدرت است و رعیت در حضیض ذلت!
یا به استعاره زمان دقت کنید در زبان ما زمان یک چیز متحرک است که به سمت ما می آید مثلا آینده پیش روست و گذشته پشت سر ولی در زبانی که در کوه های آند شیلی صحبت می‌شود گذشته پیش روست چون یکبار آن را دیده اند و آینده چون هنوز آن را ندیده اند پشت سر است و با همین نحوه تفکرست که مردم شیلی وقتی می‌خواهند به گذشته اشاره کنند بر خلاف ما دستشان را به جلو حرکت میدهند و این شاهدی ست بر اینکه استعاره ها و واژه ها میتوانند برخواسته از نوع اندیشیدن ما و نگاه معنادار ما به دنیا باشند نه فقط حاصل الگوریتمی ریاضیاتی!
یا به این دقت کنید که چرا خشم گرم است و وقتی عصبانی میشویم خون‌مان به جوش می آید و منفجر میشویم و مغزمان بخار میکند و فیوز میپرانیم درحالی که وقتی کسی بی احساس است سرد مزاج است و این مثالها یعنی گاهی پیدایش دستور ساخت زبان به کارکردهای معنایی زبان ربط مهمی پیدا میکند نظریه ای که مایکل توماسلو مخالف چامسکی و زبانشناس شناختی کارکردگرا به آن باور دارد.
جدا ازین دعواهای زبان شناسانه حتی اگر قبول کنیم تفکر و زبان در مغز ما مدارهای متفاوتی دارند و مستقل ازهم رشد میکنند باز هم نمیتوان مطمئن بود که این دو هیچ تاثیر و تاثر متقابلی بر یکدیگر نداشته باشند و مثل دو درایو کامپیوتری مستقل bوc  بدون اثرگذاری متقابل برروی یکدیگر به کارهای جداگانه خود مشغول باشند.
جرج لیکاف میگوید همان طور که بچه در زندگی عادی به تدریج یاد میگیرد چطور همزمان هم راه برود هم بازی کند هم به بستنی اش گاز بزند و همه این فعالیت‌های مغزی متفاوت با تعامل بخش‌های مجزای مغز به تدریج و در تعامل با هم سیم کشی و مداربندی می‌شوند و به تکامل می رسند آموختن زبان هم میتواند در تعامل با سایر بخش‌های مغز از جمله بخشهای مربوط به تفکر به تکامل برسد.
درواقع نه تنها مغز را نمیتوان به بخش‌های کاملا مستقل از هم تجزیه کرد بلکه حتی مغز و جسم را هم نمیتوان به عنوان دو بخش مجزا از هم که یکی به تنهایی فکر میکند و دستور می‌دهد و دیگری تنها به دستورات عمل می‌کند تجزیه کرد زیرا جسم و ذهن بدون هم اصلا معنا پیدا نمیکنند در واقع اگر روزی بتوانیم تمام مدارهای مغزمان را به یک کامپیوتر بی دست و پا منتقل کنیم و ذهنی خالص و بی بدن بسازیم احتمالا حس این ذهن جدا افتاده در گوشه یک ابر کامپیوتر، بدون دست و پا و چشم و لب و گوش و پوست  چون حس کسی خواهد بود که در یک سیاهچال جهنمی و تاریک با دست و پایی قطع شده و چشمانی کور شده و گوشهایی کر شده و پوستی کنده شده گیر افتاده باشد امروزه حتی معتقدند میکروبهای روده ما هم به عنوان عضوی از بدن ما بر روی جسم و ذهن ما اثر دارند و در چنین دنیایی چطور ممکن است چیزی به مهمی زبان،حیاتی کاملا مستقل از احساسات و تفکر و محیطی که در آن زندگی میکنیم داشته باشد؟
با وجود همه این بحث های نظری برای اثبات این فرضیه که مثلا زبان فارسی تحت تاثیر نحوه زندگی و محیط فارسی زبان تکامل یافته و معانی کلمات و استعاره های آن توسط محیط فارسی صیقل خورده است تنها راه این است که به شواهدی دست پیدا کنیم که تفاوت های شناختی مغز فارسی زبانها با غیر فارسی زبانها را به ما نشان دهد.
من هنوز مطالعه ای جامع و بین رشته ای درباره اثر زبان فارسی بر روی تغییرات شناختی درمغز گویشگران فارسی ندیده ام ولی میخواهم به عنوان یک نورولوژیست فارسی زبان خاطرات خودم را شخم بزنم و دنبال بذرهایی در مغزم بگردم که بعد ازچهل سال زندگی در زبان فارسی و تغدیه از خاک این زبان چندهزارساله رشد کرده و به مدارها و درختان تنومندی درمغز من تبدیل شده اند.
با اینکه لابد اثر زبان فارسی بر مغز من از داخل رحم مادرم با اولین زمزمه هایش به زبان فارسی شروع شده ولی تا جایی که به خاطر دارم اولین کلید را فردوسی با
میازار موری که دانه کش است
در مغز من روشن کرد

ادامه دارد
https://hottg.com/draboutorab
مغز فارسی(قسمت هفتم)

ما بچه ها آن قدیمها تفریحی بجز پرسه زدن در حیاط و کوچه و باغچه نداشتیم و یکی از بزرگترین تفریحات من هم جنگ با لشکر مورچه های حیاط مادربزرگ بود.
برای ساعتها در لاک یک شخصیت کارتونی محبوب آن زمان‌ها یعنی هاچ زنبور عسل فرو میرفتم و با مورچه های مثلا بدجنس حیاط مبارزه می کردم همان مورچه هایی که نمیخواستند هاچ زنبور عسل مادرش را پیدا کند و در این جنگ نابرابر زنبورهایی که در حوض افتاده بودند را نجات میدادم‌ و مورچه هارا زندانی و غرق میکردم و گاهی هم با ذره بین بلاهای وحشتناکی بر سر آنها می آوردم تا اینکه به دبستان رفتم و به درسی رسیدم که با این شعر فردوسی شروع میشد

میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

و ناگهان این شعر در همان‌کودکی مغزم را به آتش کشید.
هنوز  عذاب وجدانی که در هفت سالگی بعد از شنیدن این شعر به من دست داد را به خاطر دارم آنقدر که چندبار از مادرم پرسیدم آیا اذیت کردن مورچه ای که دانه کش نبوده هم گناهی وحشتناک بوده یا فقط شامل مورچه های دانه کش می شود و عجیب اینکه هنوز که هنوزست اگر چشمم به مورچه ها بیفتد عذاب وجدان میگیرم و راهم را کج میکنم تا مبادا مورچه ای( بخصوص اگر دانه کش باشد) زیرپایم له شود و عجیب اینکه قبل از روشن شدن این احساس تقریبا همیشه اول کلید شعرِ" میازار موری" فردوسی در مغزم روشن میشود و لابد ازین کلیدها در مغز هر فارسی زبانی به وفور وجود دارد حتی اگر از وجود آن خبر نداشته باشد.
مغز ما فارسی زبانها در جهانی چشم گشوده است که‌ مور دانه کش را نباید بیازارد و
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار نه سعی و عمل!
جهانی که گنج زر گر نبود کنج قناعت کافی ست و آخرالامر گل کوزه گران باید شد
جهانی که فلکش تنها به مردم نادان دهد زمام مراد
و آیا نفس کشیدن در چنین جهان فارسی زبانی ممکن نیست با چشم گشودن در زبان و ادبیاتی که در آن بیشتر از جنگیدن و پیروز شدن و تلاش کردن و بالاتری و فتح زهره و مشتری می گوید تفاوت داشته باشد؟
دکتر حمیدی به دختر فرنگ رفته اش می گوید
نازنین ای سپیدی روزم
واپسین شادی شب افروزم
ای به غم پیرهن دریده ی من
مرغ از آشیان پریده ی من
نازنین،ای بهارخندانم
دخترم  دلبرم ،سخندانم
من که پرورده ام ز کودکی ات
با فریبنده لحن رودکی ات
تو که بالاتری نمی خواهی
زهره و مشتری نمی خواهی
خانه ات جای خوشکلامی هاست
خانه سعدی ونظامی هاست
آخر آنجا که دل نمی ورزند
تو در آنجا چه میکنی فرزند؟
رنج بیهوده میکشی برگرد
شمع من باش و گِرد مادر گرد

آیا اگر دکتر حمیدی مثلا شاعری آمریکایی بود هم میتوانست در همان سالی که بزرگترین دغدغه آمریکایی ها فتح ماه و فضا بود به این راحتی به دخترش بگوید بالاتری و زهره و مشتری نخواه و به خانه پیش پدر و مادرت برگرد و فقط دور شمع ما بگرد؟
آیا مردمی که در زبانشان
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
و
گنج زر گر نبود کنج قناعت کافیست

وجود دارد میتوانند همان طور به فکر فتح زهره و مریخ باشند که مردم همزبان ایلان ماسک!
آیا مردمی که شعر
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

ورد زبانشان است همانقدر دلشان میخواهد در سرنوشتان دخیل باشند و سیاست ورزی کنند که یک انگلیسی زبان میخواهد؟
آیا اگر زبان شما زبان اسکیمویی باشد و عاشق شده باشید همان قدر میتوانید برای محبوبتان زبان بریزید و دلش را نرم کنید که در ادبیات فارسی؟
زبان فارسی دریایی ست از کلمات و مفاهیمی که اگر عاشق شوید،فارغ شوید، عاقل شوید و حتی اگر ظالم هم شوید باز هم برای شما از آستینش چیزهای نویی رو میکند حتی اگر مثل من نورولوژیست شوید
مثلا مولانا وقتی هفتصد سال پیش گفته است

کیست در دیده که از دیده برون می‌نگرد
یا چه جانیست که گویی که منش پیرهنم

گویی درحال حرف زدن درباره مفهوم امروزی خودآگاهی بوده است
یا نظامی وقتی می گوید

حکم هر نیک و بد که در دهرست
زهر در نوش و نوش در زهرست

انگار از رابطه الاکلنگی لذت و درد در مغز خبر داشته است
حتی انگار برای میگرن که یک تشخیص مدرن در پزشکی امروزست هم در ادبیات فارسی شاعری پیدا میشود که بگوید

به درد نیمه سر گشتم گرفتار
خدایا نیم دیگر را نگه دار

اگرچه حرف زدن درباره همه چیز خصوصیت همه زبانهاست ولی گویی فارسی درباره بعضی چیزها کلمات و مفاهیم بیشتری دارد و نمیتوان گفت فرق فارسی زبان بودن با آمازونی زبان بودن تنها در نوع کلماتیست که گویشگران این زبانها برای برقراری ارتباط با هم به کار میبرند و لاغیر!
آیا اگر من فارسی زبان نبودم باز هم در هفت سالگی تا همین امروز از مورچه هایی که در یک بازی کودکانه آزارشان داده بودم احساس عذاب وجدان میکردم؟
آیا عاشق شدن فارسی زبانی که در زبانش

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وجود دارد با عاشق شدن در زبان اسکیمویی یکی ست؟

ادامه دارد


https://hottg.com/draboutorab
مغزفارسی(قسمت هشتم)

ما ایرانی ها فلان و بهمانیم
لابد این عبارت را زیاد شنیده اید ولی آیا ما فارسی زبانها هم ممکن است فلان و بهمان باشیم فقط چون مغزمان با زبان فارسی سیم‌کشی شده است؟
یک پژوهش در موسسه‌ی ماکس پلانک در لایپزیکِ آلمان نشان داده زبان مادری فرد، بسته به اینکه چه زبانی باشد، پیوندهای متفاوتی در بخش‌های مختلف مغز تشکیل می‌دهد،به زبانِ فنّی‌تر، بسته به این‌که آن زبان در چه بخش‌هایی از ساختمانش پیچیدگی بیشتری دارد و پردازش چه بخش‌هایی از آن دشوارتر است، پیوندهای آکسونیِ بیشتری در مغز تشکیل می‌دهد.
در این پژوهش،محققان، دو زبان کاملاً متفاوت عربی و آلمانی را در نظر گرفتند و با تصویربرداریِ fMRI از مغزِ ۹۴ گویش‌ور این دو زبان، که همگی تک‌زبانه بودند، نشان دادند پیوندهای بیشتری بین دو نیمکره‌ی مغز عربی‌زبانان تشکیل شده و مناطق معنی‌شناختی مغزشان بیشتر تقویت شده است که از نظر محققان به‌دلیل پیچیدگی نسبی پردازش معنایی و واجی در عربی است،در مقابل، پیوندهای بیشتری در ناحیه‌ی زبانیِ نیمکره‌ی چپ مغزِ آلمانی‌زبانان تشکیل شده بود که ناشی از پیچیدگیِ پردازشِ نحوی در آلمانی است. 
آیا اگر قبول کنیم مغزما یک ارگانیسم یکپارچه ست و همه قسمت‌های آن بر هم تاثیر می‌گذارند میتوان گفت تفاوت سیم‌کشی مغز در زبانهای مختلف باعث تفاوت شناختی در ذهن آدمها میشود؟
جرج لیکاف زبان شناس ادعا میکند معنای استعاره ها در واژه هایشان نیست بلکه استعاره ها بخشی از اندیشه ها و شناخت ما هستند او میگوید تفاوت معنی استعاره ها در زبانهای مختلف شاهدی است بر اثرات متقابل شناخت و زبان بر روی یکدیگر!
او به استعاره "وقت طلاست " اشاره میکند و میگوید "زمان" در زبان انگلیسی نوعی دارایی ست که مصرف میشود و میتوان آن را فروخت یا خرید مثلا میتوان برای ۸ ساعت از زمان یک کارگر در کارخانه قیمتی گذاشت درحالی که در زبانهای قبیله ای چنین استعاره ها و معناهایی برای زمان وجود ندارد و زمان در چنین زبانهایی چیزیست که همیشه در جریانست نه داشته ای مصرفی که آغاز و پایانی دارد و نتیجه اینکه به آدمهایی که در چنین زبانی زندگی میکنند نمیتوان گفت  ۸ ساعت در روز در کارخانه کار کن و ده دلار بگیر فقط میتوان‌گفت فلان کار را اگر انجام بدهی ده دلار به تو میدهم چون آنهابرخلاف مثلا انگلیسی زبانها ارزشی ذاتی برای زمان قائل نیستند.
حالا به سوال اصلی میرسیم:
آیا استعاره های خاص زبان فارسی یا چسبندگی ذهنی ما فارسی زبانها به شعر ممکن است تاثیراتی شناختی بر ذهن ما گذاشته باشد؟
بگذارید با یک مثال شخصی ادامه دهم.
من هم مثل خیلی از همکاران پزشکم در این سالها به رفتن و مهاجرت فکر کرده ام ولی هروقت این فکر در ذهنم قوی میشود ناگهان شعری که سالها پیش خوانده ام در مغزم روشن میشود شعری از نظامی که میگوید

بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن

و فورا منصرف میشوم تا حدی که گاهی فکر میکنم اگر هرگز این شعر را نشنیده بودم لابد تا حالا رفته بودم و عجیب اینکه این تک بیت،سالهاست یک تنه دربرابر تمام استدلال های منطقی و دقیق دوستانم درباره مهاجرت ایستاده است.
آیا این شعر سیمکشی مغز من را تغییر داده است یا تنها بهانه ای جور کرده برای فرار ذهن من از کار ترسناک مهاجرت؟
حالا یک سوال بزرگتر:
آیا ممکن‌است شاعران بزرگ فارسی زبان مثلا حافظ بر سیم‌کشی مغز ما فارسی زبانها اثر گذاشته باشند؟
در ایرانی که در بخش بزرگی از تاریخش گرفتار شحنه ها و محتسبان متعصب و تندخو بوده اگر حافظی نبود که بگوید

در میخانه ببستند خدا را مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند

چه بلایی بر سر رندان و باده نوشان می آمد؟
یا اگر شعر
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
نبود آنوقت زاهدان و خرقه پوشان این جغرافیا با زلف های بر بادرفته میخواستند چه معامله ای کنند؟
آیا مدارهای ذهن مومنی که در ذهنش مثنوی موسی و شبان وجود دارد که می گوید

تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

میتواند با مدارهای ذهن آن طالبانی پشتون زبان محروم از چنین ادبیاتی تفاوتی نداشته باشد؟
آیا آن بنی بشری که در جغرافیای فرهنگی یی زندگی کرده که اشعاری چون

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

یا

گفتم: ز کجایی تو؟ تَسخر زد و گفت: ای جان
نیمیم ز تُرکستان نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا نیمی همه دُردانه

امکان ظهور و سرودن دارد ،باز هم میتواند بنی آدم دیگری را فقط چون نژاد دیگری دارد مستحق نسل کشی بداند؟
آیا اگر آلمانی ها فارسی زبان بودند باز هم هیتلر میتوانست نسل کشی به راه بیندازد؟
شاید ولی..

ادامه دارد

https://hottg.com/draboutorab
مغز فارسی(قسمت آخر)

آیا نفس کشیدن در زبان فارسی مغز ما را تغییر میدهد؟چه مقدار از اثرات زبان بر روی مغزهای گویشگرانش مربوط به گنجینه ادبیات آن زبان است و چه میزان از آن به جغرافیا و تاریخ سرزمینی که آن زبان در آن متولد شده و بالیده برمیگردد؟
اثر شناختی زبان واقعا چقدرست بسیارزیاد یا ناچیز؟
چقدر ازین اثر مربوط به ذات آن زبان است و چقدر مربوط به آثار ادبی آن؟
آیا تاثیرات شناختی(مثلا در زبان فارسی) تنهادر مغز افرادی که شعرهای حافظ و سعدی و مولانا را زمزمه کرده اند دیده میشود یا نفس کشیدن در هوا و سرزمین فارسی هم اثر خودش را دارد؟
حافظ مثل همیشه درباره اثر شعرش اغراق میکند و میگوید

عراق و پارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریزست

و کسی چه میداند شاید حق بااو باشد زیرا تازه در اول راه پژوهش درباره ی اثرات شناختی پیچیده زبان هستیم و
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصرگرفت
و البته همین پیچیدگیست که باعث میشود این نوشته ی من پر از اما واگر و شاید باشد
امیدوارم این چند خط بهانه ای به دست اساتید ادبیات و متخصصان علوم شناختی برای تحقیق و همکاری بیشتر و کشف رازهای مغز فارسی‌ دهد ،همان طور که من هم وقتی به فکر مطالعه دراین باره افتادم که نوشته ی دوست عزیزم محمد منصور هاشمی را خواندم مقاله ای درباره این که چطور زبان فارسی ممکن است توانسته باشد نوعی مدارای فرهنگی در ذهن و مغز فارسی زبانها ایجاد کرده باشد(شاید بگویید در این اوضاع قمر در عقرب ایران کدام مدارا؟ولی ما با سوییس همسایه نیستیم، همسایه ما داعش و طالبان است)
من کتاب رفتار ساپولسکی را تازه تمام کرده بودم که مقاله هاشمی را خواندم و بی اختیار به این فکر افتادم که وقتی چیزهایی خیلی بی اهمیت تر از زبان مثل برنج یا گندمی که اجدادمان زمانی می کاشتند میتواند شیوه فکر کردن ما آدمها را تغییر دهد چطور ممکن است حرف زدن و زیستن در زبان و ادبیات فارسی بر روی مغز و فکر ما فارسی زبان ها اثری نداشته باشد؟
محمد منصور هاشمی برای دفاع از تئوری خودش یعنی این نظریه که چگونه زبان فارسی باعث مدارای فرهنگی شده به پراکندگی طالبانیسم در افغانستان و رابطه آن با جغرافیای زبان فارسی اشاره میکند و میگوید در بیشتر افغانستان هرجا زبان فارسی کمرنگ شده و زبان پشتون غالب شده تعصب و طالبانیسم پر رنگ تر شده است و برعکس هرجا حافظ و سعدی هنوز خوانده می‌شود و مردم می‌توانند در هوای این شعر که میگوید
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
نفس بکشند جنگ با اندیشه طالبان ادامه دارد و بی جهت نیست که طالبان پشتون زبان پرچم دشمنی با زبان فارسی را از همان آغاز برافراشته است.
آیا کسی که در زبانی بزرگ شده که مردمش این شعر ابو سعید که میگوید
باز آ بازآ هرآنکه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآ
را هنوز زمزمه میکنند میتواند به راحتی کسی را به جرم داشتن عقیده دیگری گردن بزند یا به خودش بمب ببندد و زن و بچه هم وطنش را منفجر کند؟
آیا آنکه در زبان فارسی بزرگ شده باشد و این شعر که میگوید

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

را شنیده باشد یا در هوای این شعر نفس کشیده باشد باز هم میتواند طالبانه شلاق به دست بگیرد و دخترکان را در کوی و برزن تعذیر کند؟
آیا در پشتونستان هم آخوندی مثل علامه طباطبایی وجود دارد که بگوید
بود کیش من مهر دلدارها
البته این قند فارسی برای ما تلخی هایی هم داشته و شاید بسیاری از ذهنیت های مشکل دار و دردسرهای ما فارسی زبانها هم بی ربط به چسبندگی ادبیات فارسی به ذهن مانباشد
کسی چه می داند شاید بی اعتقادی تاریخی ما به کار و کوشش و انتظار دائمی ما برای اصلاح خودبخود امور تا حدی به گردن ادبیاتی باشد که پر از مفاهیم قضا و قدری و نشستن لب جو و دیدن گذر عمر باشد.
فارسی پر است از جملاتی که به زیباترین و هنرمندانه ترین شکل ممکن ما را به بی عملی دعوت میکند مثل
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان اینهمه نیست

و پر از ادبیاتی که به دشمنی با عقل بر می‌خیزد:

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
ولی شاید خوبی های فارسی را بر بدیهایی بچرخد!
منصور هاشمی در جایی از مقاله اش از  زبان احمد شاه مسعود که از شیفتگان زبان فارسی بوده چیزی میگوید که میخواهم قصه ی مغز فارسی را با آن تمام کنم.
نقل است که شاه مسعود قبل از هر نبرد به هم رزمانش میگفته: جنگ ما جنگ ادبیاتست و شاید این سخن به کار ما هم بیاید.
شاید اصلا بجای فریاد زدن از اقتدار و قدرت و موشکپرانی تنها کافی باشد برای دشمنانمان حافظ و سعدی و نظامی بخوانیم تا باور کنند مغز فارسی سر دعوا ندارد
شاید اصلا امیران لشکر ما درجنگ با تعصبی که گرفتارش هستیم آموزگاران زبان فارسی باشند!
https://hottg.com/draboutorab
بهار آمده اما

میگویند سالی که پرحادثه باشد سریعتر میگذرد و امسال چه زود گذشت.
سالی که انگار در همین چند ساعتی که به پایانش و شروع بهار مانده هنوز باید نگران به خیر گذشتنش باشیم.
بهار آمده اما هوا انگار به جای بوی سبزی بوی جنگ میدهد جنگی که بدترین بدیهاست.
من از سیاست چیزی سردرنمی آورم ولی سالهاست مشتری تاریخم و اگر ازین تاریخ خوانی یک چیزفهمیده باشم اینست که گرچه هیچ طرفی در جنگ کاملا برنده نمیشود ولی بازنده ی جنگ بدبخت عالم است.
سالهاست درباره جنایت های آلمان هیتلری فیلم میسازند ولی کمتر کسی درباره بلاهایی که روس‌های فاتح بعد از شکست آلمان بر سر زنان و دختران برلین اشغال شده آوردند حرفی میزند.
نادرشاه هند را به قیمت بدبخت کردن هندی ها فتح کرد ولی چیزی که در تاریخ از او به خاطر داریم تنها افتخارات و فتوحات اوست چون تاریخ همیشه طرف برنده هاست و همه کاسه کوزه ها را بر سر بازندگان جنگ خرد و خمیر میکند.
یادم می آید از همان جوانی یکی از بازی‌های ذهنی من بعد از خواندن کتاب‌های تاریخ این بود که خودم را جای بازنده ی ماجرا بگذارم و به این فکر کنم که اگر جای او بودم چه کار میتوانستم بکنم تا تاریخ جور دیگری رقم بخورد.
مثلا اگر جای سلطان محمد خوارزمشاه بودم بعد از آن حماقت و کشتن فرستاده های مغول برای اینکه چنگیز را راضی کنم به ایران حمله نکند چه کارهایی میکردم ؟
البته ما آیندگان همه می‌دانیم که چنگیز و دار و دسته اش چه بلایی سر ایران آوردند و زن و بچه که هیچ حتی به گربه های نیشابور هم رحم نکردند و در تجاوز و وحشی گری تا آنجا پیش رفتند که امروزه یک درصد ژنهای همه مردم عالم مال دار و دسته چنگیز است و اینها را سلطان محمد نمیدانست ولی آیا نمی‌توانست تاریخ را تغییر دهد؟
من اگر جای سلطان خوارزمشاه بودم به جای قهرمان بازی به دست و پای چنگیز می افتادم و به جای بازنده ای اسطوره ای که حاصل قهرمان بازی اش نابودی ایران بود ترجیح میدادم تبدیل به سلطان ضدقهرمانی شوم که ایران را از شر مغول نجات داد یا مثلا اگر جای فتحعلی شاه بودم به جای جنگ با تزار روسیه با صدای بلند داد میزدم که آهای مردم ما زورمان به آنها نمی‌رسد با دم شیر بازی نمیکنیم تا شاید ترکمنچایی رخ ندهد؟
احمد قوام یک عمر فحش خورد و همه از اخلاق گندش گفتند و نوکر خارجی اش خواندند و بی آبرویش کردند و آخر عمری هم در کنج عزلت درحالی که منفور عوام و خواص بود درگذشت ولی امروز با همان یک کلکی که به استالین زد و آذربایجان را بدون جنگ نجات داد بعنوان عاقل ترین سیاستمدار ایران از او یاد میشود و کدام عاقلیست که به استقبال جنگ برود؟
من از کودکی از جنگ و دعوا میترسیدم و مدرسه ای که در جنوب شهر میرفتم همیشه پر بود از بچه های کم عقل و لات و هیکلی که سالها در کلاس درجا زده بودند و در افتادن با آنها همانقدر خطرناک بود که درافتادن سلطان خوارزمشاه با چنگیز مغول!
و البته ناگفته پیداست که بهترین انتخاب من در مواجه با آنها صلح کردن بود نه جنگیدن و این را وقتی مطمئن شدم که یکبار رگ غیرتم بالا زد و جنگیدم و باختم  هنوز جای زخمش روی آرنجم باقی ست.
اهل روشنفکربازی نیستم و نمیخواهم شعار ضد جنگ بدهم ولی وقتی هیکل دشمنت ده برابر توست و شانسی برای بردن نداری جنگیدن نمیتواند کار عاقلانه ای باشد.
تسلیم شدن البته قشنگ نیست افتخاری هم ندارد تاریخ هم برای آنهایی که تسلیم شوند هلهله نمیکشد بلکه فقط از قهرمانانی مینویسد که جنگیده اند ولی به قول نسیم طالب شاید بزرگترین قهرمانان تاریخ آنهایی بوده اند که با هیچ کاری نکردن یا حتی تسلیم شدن باعث شدند جنگی اتفاق نیفتد و البته فراموش شدند.
به اوکراین و زلنسکی نگاه کنید! پنجاه سال بعد تاریخ درباره او چه خواهد گفت آیا او قهرمانی خواهدبود که تا آخرین نفس دربرابر متجاوز ایستاد و باخت یا کمدین سیاست ندیده ای که فریب بازی بزرگان را خورد و کشورش را باخت؟
جنگجویان فقط در یک صورت از نیش تاریخ درامان خواهند ماند آنهم وقتی که برنده ی جنگ باشند.
بازنده ها همیشه خاک بر سران تاریخند
هنر سیاستمدار،بیش از بردن،نباختن ست بخصوص اگر کشورش آنقدرها هم قوی  نباشد.
گاهی بزرگترین وظیفه تاریخی یک سیاستمدار نه قهرمان بازی و جنگیدن بلکه تلاش برای جنگ نکردن و نباختنست حتی اگر قیمتش گذشتن از آبرو و  زانو زدن در برابر شیر نر خونخواره ای باشد
سیاستمدارها سالها حقوق میگیرند و شکم گنده میکنند، لم میدهند و دستور میدهند نه برای اینکه قهرمان شوند بلکه برای اینکه روز مبادا آبرویشان را کف دستشان بگذارند و فحش بخورند سیاست ورزی کنند و کشور را ازجنگ و چنگ‌ دشمنان نجات دهند.
و کجاست آن سیاستمدار ایرانی که آبرویش را کف دستش بگذارد و تسلیم شدن عاقلانه را به جای جنگیدن و قهرمان شدن انتخاب کند و برای ایران آبرو‌ و اعتبارش را فدا کند!

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

https://hottg.com/draboutorab
‏آیا شود بهار كه لبخندمان زند؟
از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد
دیگر كسی نمانده كه ترفندمان زند

ما نشكنیم اگر چه دگرباره گردباد
بردارد و به كوه دماوندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را
حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

محمد کاظم کاظمی
HTML Embed Code:
2025/04/05 05:05:00
Back to Top