مغزفارسی(قسمت هشتم)
ما ایرانی ها فلان و بهمانیم
لابد این عبارت را زیاد شنیده اید ولی آیا ما فارسی زبانها هم ممکن است فلان و بهمان باشیم فقط چون مغزمان با زبان فارسی سیمکشی شده است؟
یک پژوهش در موسسهی ماکس پلانک در لایپزیکِ آلمان نشان داده زبان مادری فرد، بسته به اینکه چه زبانی باشد، پیوندهای متفاوتی در بخشهای مختلف مغز تشکیل میدهد،به زبانِ فنّیتر، بسته به اینکه آن زبان در چه بخشهایی از ساختمانش پیچیدگی بیشتری دارد و پردازش چه بخشهایی از آن دشوارتر است، پیوندهای آکسونیِ بیشتری در مغز تشکیل میدهد.
در این پژوهش،محققان، دو زبان کاملاً متفاوت عربی و آلمانی را در نظر گرفتند و با تصویربرداریِ fMRI از مغزِ ۹۴ گویشور این دو زبان، که همگی تکزبانه بودند، نشان دادند پیوندهای بیشتری بین دو نیمکرهی مغز عربیزبانان تشکیل شده و مناطق معنیشناختی مغزشان بیشتر تقویت شده است که از نظر محققان بهدلیل پیچیدگی نسبی پردازش معنایی و واجی در عربی است،در مقابل، پیوندهای بیشتری در ناحیهی زبانیِ نیمکرهی چپ مغزِ آلمانیزبانان تشکیل شده بود که ناشی از پیچیدگیِ پردازشِ نحوی در آلمانی است.
آیا اگر قبول کنیم مغزما یک ارگانیسم یکپارچه ست و همه قسمتهای آن بر هم تاثیر میگذارند میتوان گفت تفاوت سیمکشی مغز در زبانهای مختلف باعث تفاوت شناختی در ذهن آدمها میشود؟
جرج لیکاف زبان شناس ادعا میکند معنای استعاره ها در واژه هایشان نیست بلکه استعاره ها بخشی از اندیشه ها و شناخت ما هستند او میگوید تفاوت معنی استعاره ها در زبانهای مختلف شاهدی است بر اثرات متقابل شناخت و زبان بر روی یکدیگر!
او به استعاره "وقت طلاست " اشاره میکند و میگوید "زمان" در زبان انگلیسی نوعی دارایی ست که مصرف میشود و میتوان آن را فروخت یا خرید مثلا میتوان برای ۸ ساعت از زمان یک کارگر در کارخانه قیمتی گذاشت درحالی که در زبانهای قبیله ای چنین استعاره ها و معناهایی برای زمان وجود ندارد و زمان در چنین زبانهایی چیزیست که همیشه در جریانست نه داشته ای مصرفی که آغاز و پایانی دارد و نتیجه اینکه به آدمهایی که در چنین زبانی زندگی میکنند نمیتوان گفت ۸ ساعت در روز در کارخانه کار کن و ده دلار بگیر فقط میتوانگفت فلان کار را اگر انجام بدهی ده دلار به تو میدهم چون آنهابرخلاف مثلا انگلیسی زبانها ارزشی ذاتی برای زمان قائل نیستند.
حالا به سوال اصلی میرسیم:
آیا استعاره های خاص زبان فارسی یا چسبندگی ذهنی ما فارسی زبانها به شعر ممکن است تاثیراتی شناختی بر ذهن ما گذاشته باشد؟
بگذارید با یک مثال شخصی ادامه دهم.
من هم مثل خیلی از همکاران پزشکم در این سالها به رفتن و مهاجرت فکر کرده ام ولی هروقت این فکر در ذهنم قوی میشود ناگهان شعری که سالها پیش خوانده ام در مغزم روشن میشود شعری از نظامی که میگوید
بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن
و فورا منصرف میشوم تا حدی که گاهی فکر میکنم اگر هرگز این شعر را نشنیده بودم لابد تا حالا رفته بودم و عجیب اینکه این تک بیت،سالهاست یک تنه دربرابر تمام استدلال های منطقی و دقیق دوستانم درباره مهاجرت ایستاده است.
آیا این شعر سیمکشی مغز من را تغییر داده است یا تنها بهانه ای جور کرده برای فرار ذهن من از کار ترسناک مهاجرت؟
حالا یک سوال بزرگتر:
آیا ممکناست شاعران بزرگ فارسی زبان مثلا حافظ بر سیمکشی مغز ما فارسی زبانها اثر گذاشته باشند؟
در ایرانی که در بخش بزرگی از تاریخش گرفتار شحنه ها و محتسبان متعصب و تندخو بوده اگر حافظی نبود که بگوید
در میخانه ببستند خدا را مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
چه بلایی بر سر رندان و باده نوشان می آمد؟
یا اگر شعر
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
نبود آنوقت زاهدان و خرقه پوشان این جغرافیا با زلف های بر بادرفته میخواستند چه معامله ای کنند؟
آیا مدارهای ذهن مومنی که در ذهنش مثنوی موسی و شبان وجود دارد که می گوید
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
میتواند با مدارهای ذهن آن طالبانی پشتون زبان محروم از چنین ادبیاتی تفاوتی نداشته باشد؟
آیا آن بنی بشری که در جغرافیای فرهنگی یی زندگی کرده که اشعاری چون
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
یا
گفتم: ز کجایی تو؟ تَسخر زد و گفت: ای جان
نیمیم ز تُرکستان نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا نیمی همه دُردانه
امکان ظهور و سرودن دارد ،باز هم میتواند بنی آدم دیگری را فقط چون نژاد دیگری دارد مستحق نسل کشی بداند؟
آیا اگر آلمانی ها فارسی زبان بودند باز هم هیتلر میتوانست نسل کشی به راه بیندازد؟
شاید ولی..
ادامه دارد
https://hottg.com/draboutorab
>>Click here to continue<<
