توی کتاب سمفونی مردگان یه متنی بود که خیلی منو توی فکر فرو برد:
به درختهای خشک پیاده رو خیره شد. برف شاخهها را خم کرده بود و در بارش بعد، حتما میشکست شان ... آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس میشد. بدی اش این بود که آدمها، فقط یک بار میمردند و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.
>>Click here to continue<<