🔺دوگانهای که امروزه مناسبات جهانی را توضیح میدهد جنگ و صلح، توسعه و عقبماندگی یا همبستگی و خصومت نیست، شاید این دوگانگی، زیادهخواهی یا هیچ نخواستن است. در این میان، سرمایهداری مهمترین شکل زیادهخواهی است که در آن به اندازه خواستن ناممکن شده است. سرمایهداری فُرم غایی است که هر گونه زمینهی میانهروی و تعادل را از زنجیرهی روابط انسانی کنار میگذارد. در زندگی فردی و حیات جمعی، خواستن، سریعا به زیاده خواستن منتهی میگردد. سرمایهداری نوعی عدم توازن، ناپایداری و عدم تعادل بنیادینی است که اصرار بر تعادل و امر ميانه در آن عبث و بیهوده خواهد بود. به همین دلیل، مختصات اخلاقِ ارسطویی که بر اعتدال استوار است، کاملا برچيده و ناپدید شده است. بر این اساس، سیاست و منازعات جهانی دائما بین گرایشهای راست افراطی، چپ افراطی و بنیادگرایی در حال دست به دست شدن است. هرچند در تحلیل ژیژک رواج افراطگرایی از پیششرطهای بازگشت امر سیاسی است، اما این بازگشت هیچ زمانی، بازگشت "همان" نخواهد بود. چنین بازگشتی، مستلزم کنار نهادن پرسشهای کلاسیک اندیشهی سیاسی و تجدید نظر در خودِ مسائل فلسفه سیاسی است.
🔺ماجرای نزاع فلسطینیها و اسرائیلیها را لازم نیست به تاریخ یک صدهی اخیر ارجاع دهیم، زیرا در ارجاع به تاریخ، درپی به چنگ آوردن یک موقعیت خنثی و بیطرف برای داوری هستیم. مانع اصلی این است که نمیتوانیم بخشی از واقعیت امروزی باشیم، الا اینکه پیشاپیش دربارهی واقعیت موضع سوگیری و جانبداری را اتخاذ کرده باشیم. در اینجا لازم است فرم غایی مناسبات قدرت در عرصه جهانی را مدِّ نظر قرار دهیم. شکست حماس در مقابل اسرائیل یک شکست اخلاقی بود، اما پیروزی اسرائیل، نه یکپیروزی نظامی بلکه نوعی غلبه توحش و بدخواهی مطلق است. جهان جنونآمیزی که در آن پیروزی شرّ بواسطه سرمایهداری تضمین یافته، جریانی که خودش را با این شَرّ اهریمنی همسان میسازد، در تمام نبردها برتری دارد.
پیش از حمله هفت اکتبر، صلح برای گروه حماس یک انتخاب اخلاقی بود، اما پس از آن، ادامه جنگ نه برای دستآورد مشخص، بلکه انتخاب مرگ و حتی شکست کامل، یک وجه کاملا اخلاقی داشت. این انتخاب اخلاقی ریشه در این حکمت عامیانه ندارد که مرگ با شرافت بهتر از زندگی ذلیلانه است، زیرا حماس از پیش میان دو انتخاب زیاده از حدِّ، صلح یا جنگِ بیهدف محصور بود.
🔺ظهور ترامپ و حتی اشتیاق مردم برای حضور او در صحنهی سیاست، تلاش برای تجربهی زیادهخواهی از طریق یک فیگور خلافآمد و کجخلق است. ترامپ احتمالا آخرین زور لیبرال سرمایهداری آمریکا برای بازیابی سیطرهی از دسترفته است. زمانی که گفتمانی به پیامدهای مخرب خودش نزدیک میگردد، واکنش متقابل نه تجدید نظر، بلکه شکلگیری سماجتی است تا آن گفتمان ارزشهای اولیهاش را از نو بازپس گیرد. اگر بنیادگرایی را نوعی واکنش به لیبرال سرمایهداری لحاظ کنیم، راست افراطی تلاش میکند این نیرو را پسگرفته و با تکرار آن، خود را از نو مستقر سازد. استالین، خروشچف و دیگر رهبران شوروی میخواستند یک قدم به سوسیالیسم واقعی نزدیکتر گردند، ولی آنچه عملا رخ میداد یک قدم دورتر شدن بود. آیا این بدین معنی نبود که سوسیالیسم جلوتر تحقق یافته و آنها ازش عبور کرده بودند؟هر چند در گمانهزنیشان، سوسیالیسم در آینده تحقق کاملی پیدا میکرد. در حالی که سوسیالیسم یک رخداد آنی بود و آنچه بعدا تداوم یافت زیست و اشباع ساختن آن یک لحظه بود. تحول اجتماعی و سیاسی ایران در سال ۵۷ را نیز باید یک رویداد و گسست لحظهای دانست که تمام حوادث و اتفاقات بعدی، مصرف آن بود. در پسِ رخدادهای سیاسی، نباید در انتظار نسخهی کاملتری از آن رویداد باشیم، الا اینکه بر رویداد سبقت گرفته و آن را سپری میکنیم. لیبرال سرمایهداری نیز آرمانی نیست که در آینده در جستجوی آن باشیم، فعلیت کاملش در جایی از گذشته رقم خورده است.
🔺واپسین لحظههای حیات یک گفتمان، بنبستی است که در آن هر تصمیمگیری حتی به نفع مخالفان، نادرست خواهد بود. این چیزی است که با حقیقت نظم سیاسی در جامعه ایران انطباق دارد. این مخمصه از عدم اعتماد عمومی و بدبینی به اقدامات یک نظام سیاسی ناشی نمیشود. چنین محدوديتي بهاندازهای ریشهای است که حتی تصمیم جمعی برای خوشبینی نیز کارکردی ندارد. در واقع آنکس که قادر نیست باور کند، خودِ گفتمان و دیگری بزرگ است. در اینجا کافی است آن دیالوگ مشهور مسیح بر صلیب که میگوید؛ "پدر نمیبینی که دارم رنج میکشم؟" را بیاد بیاوریم. پاسخ پدر میتوانست چنین چیزی باشد؛ نه نمی بینم، چون من مردهام. امری که بر جمعی از متفکران پوشیده نبوده این است که مسیحیت، آیین خدای مرده است. گفتمان خدایی که باور ندارد زنده است. اگر میخواهیم، خدایی را باور کنیم که خودش اعتقادی ندارد که زنده است، صرفا میتوانیم یک مسیحی باشیم.
✍ رضا احمدی
hottg.com/lookingawry
>>Click here to continue<<