پس از سالها انتظار در آستانهی انتشار رمان «حافظخوانیخصوصی» در نشر چشمه، با دوستی عزیز شبانه و پرشور به سوی جنگلهای برفی تالش رفتیم تا زیر درختان زمستانی از رازهای یک بیت حافظ حرف بزنیم:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
آیا تقارن آدمی و پری در این بیت آرایهای ادبی ست یا معنایی خاص در کلمهی پری نهفته است؟ پریانی که حافظ بارها از آنان سخن گفته چگونه موجوداتی هستند و چه نسبتی با آدمیان دارند؟ آیا تجربهی آنها از عشق شبیه ماست و به همین اندازه دردناک است؟ آیا جایی در زندگی واقعی ما پدیدار شدهاند؟ ممکن است در این شب روشن برفی وزن حضوری ناپیدا را میان درختان سپیدپوش جنگل حس کرد؟ دوستم میگفت احساس میکندگاه نیروهایی ناشناخته بر زندگیش تاثیر گذاشتهاند.
سپس دربارهی معنی «هستی عشق» حرف زدیم و این که ترکیب هستی با عشق چه شگفتانگیز است. آیا در نگاه حافظ عشق با آن سیمای خونین و دردآلودش همان نیروی مرموزی ست که این جهان را به حرکت درآورده؟ همان جذبهی ترسناک و مقاومت ناپذیر که هم درد است و هم شادمانی!
همچنان که روی برف تازه و میان راشهای وحشی جنگل قدم میزدیم صحبت به دو دختر عجیب کشید و از پریسا و پرستو حرف زدیم. دخترانی که در سرتاسر رمان «حافظخوانیخصوصی» پرسه میزنند. دوستم میخواست بداند واقعا چه نسبتی میان این پریسا و پرستو وجود دارد. چرا به رغم آن همه شباهت چنین با هم متفاوت هستند. مخصوصا پریسا برایش جالبتر بود. همان دختر دانشجوی نخبهی دانشکدهی فلسفه علامه طباطبایی تهران که معمولا حوالی بلوار کشاورز پیدایش میشود. کسان دیگری هم پریسا را آن جا دیده بودند. هر چند کمتر کسی توانسته بود با او حرف بزند. گفت:
«هفتهی پیش که تهران بودم نزدیک میدون هفتتیر دیدمش. توی تاکسی بودم. میترسیدم برم جلو باهاش حرف بزنم. ولی بعد با خودم گفتم شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد. به راننده تاکسی گفتم نگه داره. ولی پیاده که شدم دیگه ندیدمش.»
خندیدم و گفتم:«به زودی دوباره پریسا رو میبینی.» برف تندتر شده بودم. باید بالاخره برمیگشتیم. تا صبح جاده یخ میزد. باید دست میجنباندیم. دوستم امیدوار بود دو هفتهی دیگر که به تهران برگشت رمان «حافظخوانیخصوصی» منتشر شده باشد.
@hafezkk
>>Click here to continue<<